تبليغاتX
ساعت 25 در حوالی هالیوود
همسر ایرج قادری از روزهای پر تب و تاب کنونی اش می گوید
همچنان بدهکار ایرج هستم!


حامد مظفری
hamejournalist@gmail.com



بعد از مرگ محمدعلی فردین و رضا بیک ایمان وردی که اولی در وطنش درگذشت و دومی فرسنگها دورتر از وطنش و در حالی که به عنوان راننده تریلی امرار معاش می کرد، حالا ایرج قادری و ناصر ملک مطیعی تنها بازماندگان دست اول فیلمهایی هستند که در تاریخ سینمای ایران به فیلمفارسی مشهور شده؛ فیلمهایی که حتی تک تک مخاطبان حرفه ای سینما هم بارها آنها را تماشا کرده اند اما موقع اظهارنظر یا شاید بهتر باشد بگوییم اظهارفضل که میشود تا می توانند این سینما را زیر سوال می برند اما هنوز هم کسی پیدا نشده که پاسخی دهد به این سوال که این فیلمهای به زعم عده ای مبتذل چرا همچنان توسط بخشی از بدنه سینمای ایران کپی شده و به مخاطب روز سینما عرضه میشود.
در میان بازماندگان آن نوع سینمایی خاص کمتر بودند کسانی که جرات پیدا کنند در سینمای بعد از انقلاب هم فعالیت کنند! از این حیث ایرج قادری یک استثناست؛ بازیگر-کارگردانی که با مشقتهای بسیار توانست مجوز فعالیت خود در دوران جدید را هم دریافت کرده و اگرچه نتوانست چنان که باید با اقتضائات روز سینمای ایران همراه شود اما یکی دو فیلم خوب مانند «می خواهم زنده بمانم» را در همین دوره جدید فعالیت خود خلق کرد تا به نوبه خود مخاطبان زیادی را به سینماها بکشاند.
ایرج قادری این روزها و در حالی که در آستانه هشتاد سالگی است به علت عوارض برآمده از بیماری سرطان ریه اش در بیمارستان بستری است و هرچند به لحاظ هوشیاری وضعیت خوبی ندارد اما همچنان سعی دارد با توکل به خدا و امید به آینده این بحران جسمی را هم پشت سر بگذارد. تنها کسی که در این روزها در کنار ایرج قادری است و شب و روز از او مراقبت می کند همسرش کبری اطمینان مقدم(تهمینه) است. زنی که قادری همواره با نیکی از او یاد می کرد. در عیادتی که هفته گذشته از ایرج قادری داشتم هرچند وی به دلیل عوارض برآمده از پیشرفت سرطانش چنان که باید هوشیار نبود و نمی توانست حرف بزند اما به جای وی همسرش تا توانست با ما درددل کرد.



* اول از همه می خواهم بدانم اینکه گفته شده برای تامین هزینه های درمان ایرج قادری با مشکل مواجهید، صحت دارد یا خیر؟
این مساله کاملا مهمل است و به صراحت می گویم هر که گفته ما از پس تامین هزینه های بیمارستان ایرج برنیامده ایم دروغ گفته است. اگر همین الان درباره هزینه های درمان یک بیمار سرطانی از موسسه محک استعلام بگیرید به شما می گوید برای یک کودک سرطانی به طور متوسط باید 40 تا 45 میلیون تومان هزینه کرد تا شاید سلامتی خود را دوباره بازیابد. حالا شما فکر کنید بیمه ای که نهایتا 5 میلیون تومان می تواند به ما دهد چند درصد از هزینه ها را جبران می کند. ما خودمان هستیم که بخش اصلی هزینه های درمان ایرج را پرداخت کرده ایم.

* پس اینکه گفته شده بود شما از مسئولان سینمایی درخواست کمک کرده اید نادرست است؟
ببینید، از ما پرسیده شد چه کمکی می توانیم به شما کنیم، ما هم پاسخ دادیم، نه کمک می خواهیم و نه صدقه فقط لطف کنید شرایط تمدید بیمه ایرج را فراهم کنید. این بیمه هم بیشتر از همان 5 تا 6 میلیون تومان که به ما نمیدهد آن هم در شرایطی که همین الان که ایرج در بیمارستان بستری است فقط روزی یک میلیون و خرده ای هزینه درمان می دهیم! فکر می کنید این هزینه ها را چگونه پرداخت می کنیم؟ از کسی کمک می گیریم؛ نه، آن قدر شعور داشته ایم که برای زندگی خود برنامه ریزی داشته و پس اندازی را به این منظور کنار بگذاریم. هیچ احتیاجی هم به کمک کسی نداریم. اگر هم کسی می خواست کمک کند در این چهار سال به ما کمک می کرد، هیچ توقعی هم نداریم!

* به تازگی اخباری منتشر شده با این مضمون که بنا است ریزهزینه های درمان ایرج قادری از طریق دست اندرکاران سینمایی پرداخت شود.
نه، ریزهزینه ها را که نمی توانند بدهند. دوستان صرفا برنامه ای گذاشته اند تا با تعیین یک سقف پنج تا ده میلیونی بخشی از هزینه های درمان را پوشش دهند! اما به هر حال درمان یک بیمار سرطانی بیشتر از اینها خرج دارد به خصوص که من خودم بسیار دقت دارم که روند درمان ایرج به بهترین شکل صورت گیرد.

* گویا قبل از اینکه ایرج قادری در تهران بستری شوند مدتی هم در یکی از شهرهای شمالی تحت درمان بودند.
بله، مدتی در بابل تحت درمان بودند اما برای اینکه بهتر دیدم معالجه ایشان تحت نظر پزشک مخصوص شان انجام شود به تهران منتقل شان کردیم. ما از ابتدای فروردین با عود کردن عوارض بیماری ایشان روبرو بودیم و طی این مدت هم هر کاری از دستم برآمده برای درمانش انجام داده ام. چهار سال است که ایرج بیمار است و وظیفه داشتم برای درمانش هر کاری می توانم بکنم. این را هم می گویم تنها او نیست که در این کشور سرطان دارد. هزاران هزار نفر مانند او با این بیماری دست و پنجه نرم میکنند. من هم پای ایرج ایستاده ام و تا جان در بدن دارم می ایستم.

* جالب اینجاست که آخرین باری که تلفنی با آقای قادری صحبت می کردیم ایشان هم همین قدر با نیکی از شما یاد کردند.
ایرج لطف داشته! فقط می گویم نوکرش هم هستم و تا آخر پایش می ایستم و تا آخر هم روی سرم نگهش می دارم. تقریبا طی تمام مدتی که ایرج بستری بوده هم سعی کرده ام درباره بیماری اش صحبت نکنم. ایرج چهار سالی میشود که به سرطان مبتلا شده اما سعی کردم کاری کنم که حتی نزدیکترین کسانم هم از بیماری اش باخبر نشوند. حتی دلم نمی خواست دوستانی که طی این پنجاه سال زندگی با ایرج تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی رسد از وضع او باخبر شوند. حتی دلم نخواست مزاحم برادر یا خواهرم بشوم و از آنها کمک بخواهم. دقیقا به همین دلیل است که واقعا از بحثهایی که درباره تقاضای کمک خانواده قادری مطرح میشود ناراحت میشوم. چرا برخی باید حرفهایی بزنند که راه به جایی ندارد؟ من حتی در نامه ای که برای آقای شمقدری معاونت سینمایی نوشتم تقاضای کمک مالی نکردم و فقط خواستم کارهای مرتبط با تمدید بیمه ایشان انجام شود. من، احتیاجی به کمک ندارم و بیمه ام را هم از این جهت که حقم است طلب کرده ام؛ فقط همین.

* به هر حال همان طور که خودتان هم گفته اید بیمه در برابر بیماریهای سخت مانند این آن قدرها هم به لحاظ مالی کمک حال آدمها نیست.
همین طور است. پولی که بیمه می دهد مگر چقدر است؟ پولی که بیمه میدهد فقط کفاف پنج روز این بیمارستان را میدهد. پس بیمه کاری نمیکند که هر روز در سایتهای تبلیغش را می کنند و آقای جیرانی هم در برنامه اش می گوید لطفا این بیمه هنرمندان را صادر کنید! طی این چهار سال چه کمکی به ایرج کردید که حالا دم مرگ برای ما این همه مزاحمت رسانه ای فراهم می کنند. چرا نمی گذارند ایرج آرام بمیرد؟! به خدا من نوکر ایرج هم هستم و همه کار برایش می کنم. بعد از مرگ بچه ام، من فقط ایرج را دارم و سعی کردم او را لای پر قو نگه دارم. اینهایی که می نویسند بیچاره خانمش! واقعا دروغگویند. واقعا چرا این حرفهای احمقانه را می زنند. یعنی همسر من آن قدر گردنش نازک است که محتاج یک کمک حداقلی باشد؟

* برای همین است که نزدیکان ایرج قادری همواره از شما به عنوان یک اسطوره یاد می کردند.
این وظیفه من است. مادرم به من یاد داد وقتی شوهر کردی، همسرت همه چیز توست و ایرج هم واقعا همه چیز من بوده است. اینها چیز مهمی نبوده و فقط وظایفی بوده که نسبت به همسرم داشته و آنها را انجام داده ام. اینهایی که می گویم هیچ کدام، منت نیست و نمی خواهم مثل برنامه های تلویزیونی شعار بدهم؛ نه خیر! من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و همچنان بدهکار ایرج هستم.

منبع: هفته نامه جهان سینما

برچسب‌ها: گفتگو
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:46 |

  Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

به بهانه انتقاد تند طالبی نژاد از فریدون جیرانی

روشنفکرنمایی تهوع آور


روابط میان منتقدان ایرانی از دیرباز رابطه ای پرپیچ و خم بوده و کمتر منتقدی بوده که در یک رسانه قلم بزند و در عین حال از حضور نوشتاری همکاران دیگر خویش در آن رسانه استقبال کند. البته این مساله ای نیست که بتوان به سادگی متوجه آن شد چراکه اغلب منتقدان سینمایی هنگامی که در برابر تریبونهای رسمی قرار می گیرند سعی دارند قضیه را جوری دیگر جلوه داده و ادعا کنند میان آنها و تمام هم صنف شان رابطه ای سراسر دوستی و مودت برقرار است اما هر از گاه تنشهای وارده به برخی از دوستان منتقد که بعضا نام روشنفکر را هم با خود یدک می کشند به جایی می رسد که به جای اثبات دلایل ناکارآمدی نوشته های همکاران، بر روی نام آنها خط بطلان کشیده و از این مساله سخن می گویند که همکار موردنظر به لحاظ شخصیتی به چنان جایگاهی نرسیده است که بتوان راجع به فعالیتهایش سخن گفت!

یکی از تازه ترین نمونه های انتقادات این چنینی را احمد طالبی نژاد نه به برنامه «هفت» که به مجری و در واقع گرداننده آن یعنی فریدون جیرانی وارد کرده و از این مساله سخن گفته است که هیچ گاه این برنامه را ندیده و حتی یک لحظه هم طاقت دیدن مجری این برنامه را ندارد چراکه می داند جیرانی قبلا چه بوده و حالا به کجا رسیده است! طالبی نژاد مسیری که جیرانی طی کرده تا به برنامه «هفت» برسد را نوعی مرگ خاموش دانسته یعنی مرگ شخصیت و اینکه جیرانی از عنوان مجله ای که او سابقا منتشر می کرد به عنوان نام برنامه اش استفاده کرده، را کمترین جرمی دانسته که متوجه این شخصیت است!

البته فارغ از اینکه محل اعاده شکایت از یک شخصیت حقیقی نه در یک نشریه بلکه در محاکم قضایی است، دو موضوع جای تامل دارد. یکی اینکه طالبی نژاد ادعا کرده، جیرانی عنوان برنامه خود را از عنوان مجله او عاریه گرفته و دیگری اینکه «هفت» را نمی بیند چون مجری آن به لحاظ شخصیتی آدم خوبی نیست! در مورد اول یعنی عنوان برنامه جیرانی همین بس که «هفت» عنوانی است در عالم هنر به شدت متواتر، عنوانی که اگر همین الان هم آن را در گوگل جستجو کنید به ده ها سایت برخورد می کنید که از این کلمه به عنوان، نام یا بخشی از نام خود استفاده کرده اند. اینکه در زمانی طالبی نژاد مجله ای به نام «هفت» داشته و به همین دلیل کپی رایت این نام تا ابد برای اوست کمی غیرمنطقی می نماید. درست مثل اینکه چون برنامه ای به نام «نود» داریم، دیگر روزنامه ای به نام «نود» نباید منتشر شود! مورد دوم یعنی اینکه جناب طالبی نژاد برنامه را نمی بیند چون مجری آن آدم خوبی نیست هم درست به مانند این است که بگوییم چون فیلمی مثل «آواتار» در یک کشور استعمارگر تولید شده پس نباید آن را تماشا کرد!

همه اینها را که کنار بگذاریم اصلی ترین دلیلی که سبب شده طالبی نژاد در یادداشتی به قلم خودش به موارد فوق الذکر اشاره کند، این است که شخص یا اشخاصی نظر او را درباره برنامه «هفت» جویا شده اند و بر این اساس و بنا به اعتقاد صریح خودِ طالبی نژاد که بارها گفته می بایست فیلم را نقد کرد نه فیلمساز را، جناب طالبی نژاد هم می بایست ایرادهایی که به برنامه «هفت» وارد می دانند را قلمی می کردند نه اینکه یادداشت خود را ترازویی سازند برای سنجش شخصیتی فریدون جیرانی که حتی اگر همین سنجش هم به طور صریح و شفاف و نه با عباراتی کلی مثل «مسیری که او طی کرده هم نوعی مرگ خاموش است؛ مرگ شخصیت» صورت می گرفت شاید از خواندن یادداشت این استادِ نقد سینمایی، نکاتی عاید مخاطب می شد اما در شرایط فعلی فقط عمق عصبانیت طالبی نژاد است که رخ می نمایاند؛ آن هم عصبانیتی که تجربه می گوید دیر یا زود فروکش خواهد کرد!

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و نهم مرداد 1389 و ساعت 20:20 |

آلیس در سرزمین عجایب

Alice in Wonderland

 

کارگردان: تیم برتون

فیلمنامه: لیندا وولوِرتون براساس رمانی از لوئیس کارول

مدیر فیلمبرداری: داریوش وولسکی

تدوین: کریس لِبِنزان

طراح صحنه: استفان دِچانت، اندرو ال.جونز، مایک استازی، کریستینا ویلسون

موسیقی: دنی اِلفمن

بازیگران: جانی دپ، میا واسیکاسکا، هلنا بونهام کارتر، آن هاتاوی، کریسپین گلووِر، مت لوکاس، مارتون سوکاس، لئو بیل

صداپیشگان: استیفن فرای، مایکل شین، آلن ریکمن،  باربارا ویندسور، پائول وایتهاوس، تیموثی اسپال

مدت: 108 دقیقه

محصول 2010 آمریکا

ژانر: فانتزی، حادثه ای

 

 

داستان فیلم

«چارلز کینگزلی»(با بازی مارتون سوکاس) که صاحب خطوط کشتیرانی فراوانی در سرتاسر جهان است، دختری با نام «آلیس»(با بازی میا واسیکاسکا)  دارد؛ یک دختر کنجکاو و ماجراجو که در دوران کودکی به گونه ای کاملا ناخواسته درگیر حوادثی شده که در سرزمین عجایب رخ داده است. هرچند آلیس تمام ماجراهای به وقوع پیوسته در سرزمین عجایب را به طور کامل برای پدر خود بیان کرده است اما چارلز که به وجود جهان زیرزمینی مدنظر آلیس اعتقادی ندارد، در پیشگاه عموم مردم اعلام می کند که فرزندش به نوعی بیماری روانی مبتلا است و هذیان می گوید! سالها بعد و مدتی پس از مرگ چارلز، آلیس که رفته رفته در حال فراموش کردن اسرار مربوط به سرزمین عجایب است، یک بار دیگر و به طوری کاملا اتفاقی به این دنیای زیرزمینی وارد می شود؛ ماجرا از این قرار است که آلیس پس از دریافت پیشنهاد ازدواج از سوی پسر جوانی با نام «هامیش» (با بازی لئو بیل) که فرزندِ یکی از شرکای تجاری پدرش است، در یک مهمانی مجلل شرکت می کند. در میانه این مهمانی ناگهان سروکله خرگوشی سفید(با صداپیشگی مایکل شین) پیدا می شود؛ خرگوشی که یک جلیقه بر تن دارد و ظاهرش آن قدر عجیب است که خیلی زود توجه آلیس را به خود جلب می کند. آلیس، خرگوش را دنبال کرده و به دنبال او وارد سوراخ بزرگی می شود که در تنه یک درخت ایجاد شده است! این سوراخ به یک اتاق عجیب و غریب منتهی می شود؛ در این اتاق است که آلیس با خوردن یک نوشیدنی به لحاظ قدی کوچک شده و با گاز زدن یک کیک وزنش افزایش می یابد. درب خروجی این اتاق به سرزمین عجایب باز می شود؛ آلیس حین گشت زنی در این سرزمین با شخصیتهایی نظیر«مَدهَتِر»(با بازی جانی دپ) آشنا شده و خیلی زود می فهمد که اوضاع در سرزمین عجایب بسیار دگرگون شده زیرا «ملکه قرمز»(با بازی هلنا بونهام کارتر) علیه خواهر خود «ملکه سفید»(با بازی آن هاتاوی)  توطئه کرده و خودش حاکم شده است و حالا این آلیس است که می بایست با کمک ساکنین سرزمین عجایب، دست به شورش بزند...

 

 

درباره فیلم

تمام آثار «تیم برتون» حتی فیلمهایی که او در روند ساخت آنها، نقش اصلی نداشته و به عنوان یکی از عوامل تولید ایفای نقش کرده، دارای حداقلی از استانداردهای سینمایی روز هستند! «آلیس در سرزمین عجایب» هم از این قاعده مستثنی نیست؛ این اثر فانتزی- اسطوره ای بارها و بارها و به شیوه های مختلف هنری روایت شده اما فیلمی که براساس این داستان توسط برتون ساخته شده، نه یک کار تکراری که اثری است در نوع خود ارژینال و منحصر به فرد! یکتایی این فیلم نه فقط ناشی از لحن روایی متفاوت تیم برتون و یا سه بُعدی بودن تکنیک تصویربرداری فیلم، که کاملا برآمده از ویژگیهای متمایزی است که کاراکترهای داستان را با آن می شناسیم! همه ما حداقل برای یک بار هم که شده داستان فیلم را شنیده ایم اما روش مجزایی که برتون برای معرفی و شناساندن کاراکترهای داستان خود برگزیده، موجب آن می شوند که گمان بَریم این اولین رویارویی ما با شخصیتهایی مثل «هزار پا» و یا «مَدهتر» است! این یکتایی در طراحی تصاویر هم به کار رفته و باعث شده ورای ظاهر کلاسیک داستان فیلم، هر کدام از شخصیتها را در قامتی نسبتا جدیدتر به تماشا بنشینیم. بدین لحاظ میتوان طراحیهای این اثر را بسیار شبیه دانست به طراحیهایی که «جان تِنیل» معروف برای مجموعه تلویزیونی دهه شصتی «آلیس در سرزمین عجایب» انجام داده بود. بدون شک طراحی شخصیتهای فیلم جدید با نظارت مستقیم برتون انجام شده اما به راحتی میتوان بخش عمده ای از جذابیت تصویری کاراکترها را مرهون حضور «رابرت استرامبرگ» در این پروژه دانست. استرامبرگ که سال گذشته یک همکاری موفق با جیمز کامرون در «آواتار» را پشت سر گذاشته بود، در فیلم جدید تیم برتون به عنوان طراح تولید کار کرده و در برگردان تصویری ایده های برتون بیشترین مسئولیت برعهده وی بوده است!

 

 

نظرات منتقدان

راجر ایبرت- اگر بخواهم از دیدگاه یک مخاطب کم سن و سال درباره داستان «آلیس در سرزمین عجایب» سخن گویم، باید آن را داستانی ترسناک و به شدت ناخوشایند توصیف کنم! به گمانم تمام کودکانی که برای بار اول داستان ورود آلیس به سرزمین عجایب را شنیده اند، در ابتدا از شدت ترس، به خود لرزیده اند؛ به هر حال در این داستان آلیس با موجوداتی روبه رو می شود که در نگاه اول، ترس را به دل مخاطبان می اندازند و پس از آن با طرح معماهای دشوار، ذهن آنها را درگیر می کنند! برای همین است که تنها تعداد اندکی از کودکان هستند که پس از اطلاع از داستان آلیس، تمایل دارند به جهان اسرارآمیز و زیرزمینی سرزمین عجایب وارد شده و عوامل دهشتناک موجود در این جهان را شخصا ملاقات کنند. اگر بحث بر سر اقامت دائمی در این سرزمین باشد که بعید می دانم کودکی پیدا شود که حاضر شود به این سرزمین رفته و آن را به عنوان مکانی دائمی برای زندگی برگزیند! سوالاتی که یک مخاطب خردسال هنگام روبه رویی با داستان آلیس برای خود مطرح می کند براین مبنا است که چرا آلیس شخصیتی سحرانگیز دارد و اصلا چرا او  این قدر بی محابا به دنیایی وارد می شود که هیچ آشنایی از آن ندارد؟ و یا چرا داستان آلیس به مانند داستان «پوه» طنازانه و مفرح نیست؟ «پوه» همان خرس افسانه ای بازیگوشی است که خالقش «اِی.اِی.میلن» است! خودم هنگامی که در ابتدای دهه پنجاه نسخه ای از «آلیس در سرزمین عجایب» محصول کمپانی دیزنی را دیدم، به شدت از کاراکتر «گربه چِشایر» ترسیدم، ترس من از این ناحیه بود که این گربه می خواست چیزهایی را برایم بیان کند که هیچ علاقه ای به دانستن آنها نداشتم! اما اکنون و با تماشای ورسیون سه بُعدی «تیم برتون» دیگر آن احساس سابق به سراغم نیامده و شاید حتی بسیاری از سوالاتی که پیش از این درباره آلیس داشتم، با دیدن نسخه جدید «آلیس در سرزمین عجایب» مرتفع شد! یک دلیل این موضوع می تواند افزایش سن من باشد اما دلیل اصلی تر آن به لحن روایی تیم برتون بازمی گردد. تیم برتون عادت دارد که حتی ساده ترین داستانها را نیز با جهان بینی خود ترکیب کرده و از همین رو است که نحوه روایت او از داستان آلیس، برای بزرگسالان هم جذابیت فراوانی دارد! برتون به همراه همکار فیلمنامه نویس خود « لیندا وولوِرتون » با ایجاد تغییراتی در داستان اصلی «لوئیس کارول» یعنی افزایش سن کاراکتر اصلی و قرار دادن او در شرایط ازدواج نه تنها همذات پنداری جوانان با این داستان را بیشتر کرده بلکه با خلق سوالات ذهنی پیچیده ای که حین ورود آلیس به سرزمین عجایب رقم می خورد، کاری می کند که مخاطب بزرگسال، برای یافتن پاسخ این پرسشها هم که شده، با دقت فراوان فیلم را دنبال کند.

 

 تای بور- به لحاظ جلوه های تصویری لازم برای بازسازی یک داستان قدیمی، نسخه سه بُعدی «آلیس در سرزمین عجایب» در بهترین وضعیت خود قرار دارد و همین مساله این فیلم را به یک اثر تصویری به شدت جذاب تبدیل کرده است ولی به لحاظ مفهومی نمیتوان این فیلم را آن قدرها درگیرکننده دانست. «آلیس در سرزمین عجایب» به لحاظ داستانی یک اقتباس درجه یک به شمار نمی رود چراکه در متن داستان منبع اقتباس تغییرات زیادی به وجود آمده است ولی به لحاظ سینمایی اثری شاخص به شمار می رود و میتوان آن را در رده یکی از بهترین آثار سازنده اش «تیم برتون» جای داد. به عبارت بهتر «آلیس در سرزمین عجایب» یک فیلم تیم برتونی تمام عیار است و شاید هم مهیجترین اثری که تاکنون از این فیلمساز دیده ایم! فیلم از همان سکانسهای آغازین مخاطب را حیرتزده می کند. همه آماده اند تا همان داستان قدیمی آلیس کوچولو را بشنوند اما به ناگاه با دختری جوان روبه رو می شوند که در آستانه ازدواج قرار دارد؛ دختری لاغراندام که با گریمی کاملا غیرمتعارف تصویر شده و قصد دارد وارد دنیایی شود که پیش از این درباره آن بسیار شنیده ایم! رنگ آمیزی میزانسنهای فیلم باظرافت تمام انجام شده و بدون تردید یکی از دلایل کیفیت بصری بالای اثر نیز ناشی از همین مساله است! نماهای فیلم به تصاویر سیاه و سفید کلاسیکی می ماند که توسط تکنیک رنگ آمیزی دستی، رنگ شده و به واسطه همین رنگ آمیزی، شمایلی متفاوت از قبل یافته اند! شمایلی که در عین دارا بودن جذابیت برآمده از گذشته گرایی، این مزیت را هم دارند که از تکرار ناشی از سیاه و سفید بودن، برهند.

 

 

نکات حاشیه ای

-- این فیلم، هفتمین همکاری جانی دپ و تیم برتون و همچنین ششمین همکاری هلنا بونهام کارتر و تیم برتون محسوب می شود. فیلمبرداری این فیلم حدود چهل روز و اغلب در لوکیشنهایی واقع در کورنوال بریتانیا انجام پذیرفت.

 

-- «میا واسیکاسکا» برای بازی در نقش «آلیس» رقبای سرشناسی همچون «آماندا سیفرد» و «لیندسی لوهان» را پشت سر گذاشت. البته پیش از قطعی شدن حضور برتون در این پروژه از «آن هاتاوی» نیز به عنوان یکی از کاندیداهای بازی در نقش آلیس نام برده شد اما هاتاوی به خاطر شبیه بودن این نقش به یکی دو نقشی که پیش از این ایفا کرده بود از قبول آن سرباز زد ولی به خاطر علاقه به همکاری با تیم برتون، بازی در نقش «ملکه سفید» را انجام داد.

 

-- انتخاب نام «چارلز» برای پدر آلیس ادای دینی بود به خالق اصلی داستان «آلیس در سرزمین عجایب» یعنی «لوئیس کارول» که در مجامع ادبی به نام «چارلز داگسان» هم شناخته شده است.

 

-- برای ارائه شمایلی جدید از کاراکتر «مَدهَتر» تیم برتون و جانی دپ مدت زمان زیادی را به بحث و بررسی پیرامون طرحهای ارائه شده برای این شخصیت پرداختند و در نهایت به طرح کنونی رسیدند.

 

 

 منبع: سایتهای یاهوموویز و آی.ام.دی.بی

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 و ساعت 22:40 |

جزیره شاتر

Shutter Island

 

کارگردان: مارتین اسکورسیزی

فیلمنامه: لائتا کالوگریدیس براساس رمانی از دنیس لِهان

مدیر فیلمبرداری: رابرت ریچاردسون

تدوین: تِلما شونمِیکِر

طراح صحنه: ماکس بیسکو، رابرت گوئرا، کریستین آن ویلسون

موسیقی: رابی رابرتسون، جنیفر اِل. دانینگتون

بازیگران: لئوناردو دی کاپریو، مارک رافالو، بن کینگزلی، ماکس وان سیدو، مایکل ویلیامز، امیلی مورتیمر، پاتریشیا کلارکسون، جکی اِرل هالی

مدت: 138 دقیقه

محصول 2010 آمریکا

ژانر: درام، تریلر، اسرارآمیز

 

 

داستان فیلم

حوالی سال 1954؛ یک پلیس جسورایالتی با نام «تِدی دانیلز»(با بازی لئوناردو دی کاپریو) برای انجام یک ماموریت ویژه انتخاب می شود. او می بایستی به جزیره شاتر رفته و درباره دلایل ناپدید شدن یک مجرم زن تحقیق کند. این مجرم که «راشل»(با بازی امیلی مورتیمر) نام دارد، در بیمارستانی به نام «اشکلیف» که مخصوص نگهداری مجرمان روانی بوده، نگهداری می شده اما به ناگاه ناپدید شده و هیچ کس از مخفیگاه او اطلاعی ندارد. تدی به همراه «چاک ئول»(با بازی مارک رافالو) که دستیار او در حل این معما است، مشاهدات مرتبط با این پرونده را ثبت کرده و خیلی زود به این نتیجه می رسد که پزشکان شاغل در بیمارستان اشکلیف و از جمله «دکتر کراولی»(با بازی بن کینگزلی) چیزهایی درباره این معما می دانند اما از واقعیت حرفی نمی زنند. در ادامه و با گسترده شدن دامنه تحقیقات، تدی ناخواسته متوجه این مساله می شود که حضور او در جزیره شاتر از سوی پزشکان بیمارستان طرح ریزی شده و همه این برنامه ها در این راستا صورت می گیرد که آنها بتوانند پاره ای از آزمایشات و روشهای درمانی غیرقانونی خود را تست کنند. تدی برای متهم کردن پرسنل بیمارستان نیاز به این دارد که به تمام مستندات درمانی و همچنین پرونده های پزشکی بیماران دسترسی داشته باشد ولی کارکنان بیمارستان در این زمینه با او همکاری نمی کنند. در این میان به ناگاه طوفانی بزرگ، جزیره را دربرمی گیرد؛ طوفانی که موجب هرج و مرج در جزیره و به دنبال آن بیمارستان اشکلیف شده، اسباب فرار گروهی دیگر از مجرمان را فراهم کرده و از همه بدتر موجب آن می شود که ارتباط با جهان خارج از جزیره قطع شود! این مساله سبب ساز آن می گردد که تدی به همه چیز و همه کس تردید کند. این تردید از دوست نزدیکش «چاک» شروع شده و رفته رفته حتی تدی را درباره سلامت عقلی خودش هم دچار تردید می کند...

 

 

درباره فیلم

با خواندن خط اصلی داستان «جزیره شاتر» بیش از همه این نکته به ذهن متبادر می شود که آخرین ساخته «مارتین اسکورسیزی» به شدت وامدار کلیشه های تریلر است. پلیسی بدون اینکه خودش بخواهد در وسط ماجرایی بزرگ قرار گرفته، زنی به طور کاملا اتفاقی گم شده، گروهی در حال انجام پروسه ای غیرقانونی بوده و یک گروه از پزشکان قصد دارند رقم زننده نبردی تمام عیار با قانون باشند! اینها همه نشانه هایی هستند که بیشتر از هر جای دیگر در آثار «ادگار آلن پو» با آنها روبه رو شده ایم یعنی همان نویسنده آمریکایی که از بنیانگذاران داستان کوتاه به مثابه فُرم ادبی بوده و همین طور از بنیانگذاران گونه‌های پلیسی، علمی-‌تخیلی و وحشت به شمار می رود. این نشانه ها به طور کاملا دقیق از داستان منبع اقتباس که نوشته «دنیس لِهان» بوده به فضای سناریو راه یافته اند و بهتر از آن در قالب یک داستان مهیج سینمایی روایت شده اند. اسکورسیزی با مهارت تمام، عناصر تشکیل دهنده داستان را کنار هم چیده و کاری کرده که اثرش بیشتر از هرچیز یک اثر رئالیستی به نظر آید؛ این واقع گرایانه بودن کار، مهمترین ویژگی «جزیره شاتر» است که در روزگار اشباع سینما از فانتزیهای سوررئالیستی، اکران شده است. به غیر از روایت یک داستان اسرارآمیز، «جزیره شاتر» گوشه چشمی هم دارد به آسیبهای روانی برآمده از جنگ جهانی دوم! اگر بادقت فیلم را نگاه کنیم، متوجه این مساله می شویم که کاراکتر اصلی فیلم بیش از هرچیز از این جنگ آسیب دیده و اصلا بیشتر تصمیم گیریهای او به واسطه تجربیات برآمده از قرار گرفتن در شرایط غیرطبیعی است. از نظر ظاهری نیز کاراکترهای فیلم به وسیله نشانه های ظاهری به وجود آمده پس از جنگ دوم جهانی احاطه شده اند.

 

 

نظرات منتقدان

راجر ایبرت- حتی قبل از آغاز فیلم، با پخش موسیقی منطبق با لوگوی کمپانی پارامونت است که در حال و هوای دوگانه ماجراهای فیلم قرار می گیریم. منظورم همان تصاویری هستند که کوهستانهای پوشیده از برف را نشان می دهند! همه چیز برای دیدن یک تریلر رازآلود و البته نامانوس فراهم است. می خواهیم یک بار دیگر احساسی را که حین دیدن تریلرهای کلاسیک داشتیم، تجربه کنیم! به هر حال «جزیره شاتر» فیلمی است از «مارتین اسکورسیزی» یعنی همان کسی که یادگارهای بسیاری را در دنیای سینما از خود به جای گذاشته است و همین، خودش می تواند بزرگترین دلیل باشد برای لذت بردن ثانیه به ثانیه از فیلمی که در برابرمان قرار دارد. تمام اسرار فیلم برآمده از بیمارستانی است دژمانند که برای نگهداری از مجرمان روانی ایجاد شده است. بیمارستانی اهریمنی که هیچ کس نمی داند چه اتفاقاتی در آن در حال رخ دادن است اما این مزیت را دارد که دلهره های متوالی مخاطبان را موجب شود. مخاطب با «تدی دانیلز» و «چاک ئول» همراه شده، از بالای دریاها عبور کرده، آسمانهای ابری را می پیماید و در نهایت به جزیره ای می رسد که بیشتر از هرچیز به خاطر وجه معماگونه بیمارستانِ آن است که شهرت دارد! تدی و دستیارش قصد دارند دلایل ناپدید شدن ناگهانی قاتل یک کودک را پیدا کنند. هرچند به نظر می رسد ناپدیدی یک مجرم روانی نمی تواند دلیل خوبی برای فراخواندن دو پلیس ایالتی به یک جزیره دورافتاده باشد اما در هنگام تماشای فیلم کمتر کسی است که حواسش به این ریزه کاری ها باشد. بالاخره همه آمده اند تا یک تریلر مهیج ببینند و در طی این مسیر میتوان به سادگی از این جزییات گذر کرد. در ادامه نماهایی از دیوارهای بلند بیمارستان اشکلیف را تماشا کرده، به درون آن می رویم و با «دکتر کاولی» که سرپرست پزشکان بیمارستان است، آشنا می شویم. ایفای نقش کراولی برعهده «بن کینگزلی» است و او به خوبی از پس ایفای نقش یک پزشک مرموز برآمده است؛ همان طور که دی کاپریو توانسته به خوبی هرچه تمامتر در قالب کاراکتر تدی نقش ایفا کند. پس باید یک بار دیگر زبان به تحسین اسکورسیزی گشوده و از اینکه او توانسته بازیگرانی چنین پرقدرت را در کنار یکدیگر به کار گیرد، خرسند شویم.

 

وسلی موریس- با کارگردانی «جزیره شاتر» اسکورسیزی این مساله را به خوبی اثبات کرد که رمانهای «دنیس لهان» جزو بهترین آثار داستانی برای بازگرداندن به فیلم هستند. اگر خاطرتان باشد «کلینت ایستوود» برمبنای یکی از غم انگیزترین داستانهای لهان اثر به یادماندنی «رودخانه مرموز» را ساخته بود. ضمن اینکه «بن افلک» نیز در یکی از معدود تجربیات کارگردانی خود «بچه گمشده» را ساخت که آن هم اقتباسی سینمایی بود از داستانی نوشته دنیس لهان! اسکورسیزی نه فقط کوشیده اصلی ترین عناصر جذابیت داستانی رمان منبع اقتباس را وارد فیلمش کند بلکه کوشیده با تمرکز بر رگه های روان پریشانه داستان، بعد از آلفرد هیچکاک جزو معدود کسانی باشد که می تواند با مفاهیم تعلیق برانگیز برآمده از آشفتگیهای روانی کار کند. دلهره های وحشتناک، ترسهای پساجنگ و کمدی های برآمده از ارتباط میان دو پلیس ایالتی، دیگر ابعاد داستانی را تشکیل می دهند که به بهترین شکل توسط اسکورسیزی به فیلم بازگردانده شده است. «جزیره شاتر» در استانداردهای امروزی یک فیلم خوب به شمار می رود اما همین اثر خوب هم دارای نقاط ضعفی است که سبب ساز انفعال برخی سکانسهای آن شده است. مثلا توصیفاتی طولانی که از شرایط زندگی مجرمان ساکن در بیمارستان اشکلیف ارائه می شود یکی از این کاستی ها است که جلوی سرعت متعادل فیلم را گرفته و روند فیلم را قدری سنگین می نماید.

 

 

نکات حاشیه ای

-- «چیزی گم شده است!» و «برخی اماکن هستند که هیچ گاه نباید به آنها نزدیک شد!» اصلیترین عباراتی هستند که در تیزرهای تبلیغاتی «جزیره شاتر» از آنها استفاده شده است.

 

-- پیش از آن که «مارک رافالو» برای بازی در نقش «چاک ئول» درنظر گرفته شود، با «رابرت داونی جونیور» و «جاش برولین» برای ایفای این کاراکتر صحبت شده بود که هیچ کدام از این دو به مرحله عقد قرارداد نرسیدند.

 

-- بخشی از چشم انداز جزیره پِداک، قسمتهای از پارک ملی آکِدیا و بیمارستان ایالتی مدیفاید از جمله اماکنی بودند که به کمک ترکیب با تکنیکهای سی.جی.آی، دورنمای اصلی جزیره شاتر را خلق کردند.

 

-- در برنامه های اولیه ای که سران کمپانی پارامونت برای تولید این فیلم در نظر داشتند، قرار بر آن بود که کارگردانی فیلم برعهده «دیوید فینچر» بوده و «برادپیت» و «مارک والبرگ» هم نقشهای اصلی را ایفا کند اما هر سه نفر یعنی هم فینچر هم براد پیت و هم والبرگ درگیر پروژه های دیگر بودند و نمی توانستند در این کار حاضر شوند. این شد که ساخت «جزیره شاتر» به اسکورسیزی محول شده و دست اندرکاران پارامونت نیز از زوج فینچر-براد پیت برای ساخت «جنگنده» استفاده نمودند.

 

 

 منبع: سایتهای یاهوموویز و آی.ام.دی.بی

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 و ساعت 11:49 |

از رنجی که می بریم...

 (پیرامون بخش بین الملل بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر )

 

 

 

سُستی در انتخاب

در میان تمام فستیوالهای هنری کوچک و بزرگی که در ایران برگزار میشود، اصلی ترین جایگاه متعلق است به جشنواره فجر؛ جشنواره ای که با زیرمجموعه هایی نظیر موسیقی، تئاتر و فیلم برگزار میشود و در این بین پرحاشیه ترین و البته داغترین جشنواره، جشنواره فیلم فجر است یعنی جشنواره ای که تنها دو سال تا پایان سی سالگی خود فاصله دارد و طی 28 سالی که از عمر آن می گذرد در اغلب موارد محملی بوده برای دوستداران سینما تا همه بهانه های جورواجور رخوت آور را کنار گذاشته و در بازه ای ده روزه هم که شده به طور جدی هنری به نام سینما را پیگیری کنند. جشنواره فیلم فجر از بدو شروع به کار خود بنا بود فستیوالی بین المللی باشد به این معنا که در کنار جدیدترین محصولات تولید داخل، آثار معتبر سینمای دنیا نیز در آن به نمایش درآید تا هم مخاطبان ایرانی با جریان زنده سینمای روز جهان آشنا شوند و هم عرصه ای برای رقابت میان آثار ایرانی و غیرایرانی فراهم شده و از دل این رقابت، ارتقای نسبی سینمای وطنی حاصل شود اما متاسفانه طی سالهای اخیر آن قدر در انتخاب فیلمهای خارجی به نمایش درآمده در این بخش، سستی صورت گرفته که نه تنها مخاطبان به آثار غیرایرانی حاضر در این بخش روی خوش نشان نمی دهند بلکه در اغلب موارد این فیلمهای ایرانی ارائه شده در این بخش هستند که رونق نسبی آن را موجب شده و در بیشتر موارد جوایز ویژه بخش بین الملل را درو میکنند. شاهد این مدعا جشنواره بیست و هفتم فیلم فجر بود که طی روزهای ابتدایی آن که به بخش بین الملل اختصاص داشت، سردی غیرمنتظره ای بر سینماها حاکم بود و بسیاری از فیلمهای خارجی به نمایش درآمده در این بخش با کمترین تعداد تماشاگر اکران می شدند! هرچند بسیاری از دست اندرکاران جشنواره، فراگیر شدن سینمای خانگی و در دسترس بودن دی.وی.دی های جدیدترین محصولات روز سینمای جهان را عامل اصلی این رکود قلمداد کرده اند اما مساله اصلی را باید در همان گزینش نادرست آثار جستجو کرد. وقتی که در میان آثار خارجی ارائه شده در قسمتهای چندگانه بخش بین الملل با نامهایی برخورد میکنی که عنوان آنها حتی در یک فرهنگ سینمایی جامع مانند آی.اِم.دی.بی نیز ثبت نشده است، چگونه می توان انتظار رونقِ بخش بین الملل را داشت؟!

 

ارتباطاتی که وجود ندارد!

در اغلب جشنواره های بین المللی مطرح رسم بر آن است که با دعوت از چهره های شناخته شده عرصه سینما، مجالی برای معطوف کردن توجهات مخاطبان سینمادوست به جشنواره فراهم شود؛ کافی است نگاهی بیندازیم به جشنواره ای مانند جشنواره فیلم دوبی که هنوز دوران کودکی خود را میگذراند اما طی شش دوره برگزاری، به غیر از انتخاب برترین آثار روز برای نمایش در جشنواره، همواره حضور سینماگرانی درجه یک به عنوان میهمانان ویژه، در دستور کار برگزارکنندگان فستیوال بوده است! از وجه تبلیغاتی این حضورها هم که بگذریم، نه فقط در حیطه های هنری که حتی در زمینه های صنعتی هم این ارتباط گسترده میان ایده ها و آرای گوناگون است که سبب ساز خلق ایده و در نهایت استفاده از ایده های بکر می گردد و چه جایی بهتر از یک جشنواره برای گپ زدن با هنرمندان برتر جهانی و حتی استفاده از تجربیات آنها برای ترمیم نقاط ضعف! آیا تا به حال به این پرسش فکر کرده اید که چرا هنوز و پس از گذشت سالها بخش زیادی از مخاطبان جدی سینما در جهان، سینمای ایران را فقط با نام عباس کیارستمی می شناسند؛ در بکر بودن ایده های سینمایی کیارستمی و توانایی های وی در عرصه کارگردانی شکی وجود ندارد اما آیا طی همه سالهایی که گذشت، نمی توانستیم تنها یک چهره سینمایی در اندازه های او به سینمای دنیا معرفی کنیم؟ چرا! همین حالا هم استعدادهای جوان زیادی داریم که در صورت توجه جدی به آنها، هم میتوان اسباب ارتقای آنان را فراهم کرد و هم اسباب پیشرفت سینمای ایران را اما مساله اینجا است که وقتی جشنواره ای مثل جشنواره فیلم فجر که معتبرترین فستیوال ماست نمیتواند ابزار لازم برای ارتباط درست با سینمای زنده و پویای جهان را فراهم کند، جوانان ما چگونه خواهند توانست استعدادهای خود را به غیرایرانیان بشناسند؟! سال گذشته در جشنواره فجر فیلمی به نمایش درآمد با عنوان «صندلی خالی» از کارگردانی جوان با نام «سامان استرکی»! هرچند این فیلم پر بود از ایده هایی نسبتا جدید و البته جذاب در تلفیق ساختار کلاسیک سینمایی با ساختارهای غیرخطی و به اصطلاح آوانگارد اما آیا نمایش این فیلم در جشنواره فجر در آشنایی مثلا یک منتقد اروپایی با سینمای نوین ایران هیچ نقشی داشت؟! 

 

فقدان رسانه ای کارآمد

ضعف در مقوله اطلاع رسانی یکی دیگر از کاستیهای جشنواره فیلم فجر است؛ ضعفی که خواه ناخواه به غیر از بخش ایرانی، بخش بین الملل را نیز متاثر کرده است! هرچند بارها گفته شده که فیلمسازان ایرانی همواره دقیقه نود را برای پر کردن فرم شرکت در جشنواره انتخاب می کنند و به همین دلیل اعلام اطلاعات دقیق فیلمهای بخشهای ایرانی همواره با تاخیر روبه رو است اما چرا برای انتخاب آثار بخش بین الملل که اتفاقا وقت کافی برای بازبینی و انتخاب آنها وجود دارد، این همه تاخیر داریم؟! تازه پس از اعلام رسمی فیلمها در سایت جشنواره باز هم منبعی که اطلاعات دقیق مربوط به این فیلمها در آن موجود باشد، وجود ندارد و بیشتر اهالی رسانه برای یافتن داده های دقیق مربوط به آثار مجبورند سایتهای خارجی را مرور کنند! آیا این نوعی سهل انگاری محسوب نمی شود؟! تازه همکاران ما در بخش رسانه ای جشنواره حتی از قرار دادن نام لاتین فیلمها در وبسایت جشنواره هم دریغ می کنند و در این وضعیت برای یافتن مشخصات مربوط به یک فیلم باید ابتدا عنوان فارسی اعلام شده برای فیلم را به انگلیسی برگردانی و سپس با سعی و خطا، داده های مربوط به فیلم را جستجو کنی! اینکه می گویم سعی و خطا به این دلیل است که بارها دیده شده آنچه به عنوان معادل فارسی فیلم، اعلام شده، فرسنگها با عنوان انگلیسی آن تفاوت داشته به خصوص درمورد فیلمهایی محصول کشورهای شرق دور که مثلا در آمریکا با یک عنوان اکران می شوند و در کانادا با عنوانی دیگر!

 

می گذاریم و می گذریم...

از درددلهایی که به سبب تعلق خاطر نسبت به بزرگترین رویداد سینمایی داخلی حادث شده، می گذریم و نگاهی می اندازیم بر آثاری که در بخش بین الملل جشنواره امسال به نمایش درخواهند آمد. مسابقه سینمای بین الملل، مسابقه سینمای آسیا، مسابقه سینمای معناگرا، نمایش آثار داستانی روز، جشنواره جشنواره ها، سینمای اکو و سینمای سلطه گر، عناوین اصلی ترین قسمتهای بخش بین الملل جشنواره امسال هستند که در این میان دو بخش سینمای اکو و سینمای سلطه گر از سال جاری به جشنواره افزوده شده اند. سینمای اکو همان طور که از نامش برمی آید به نمایش آثار سینمایی تولید شده در کشورهای عضو سازمان همکاریهای اقتصادی اکو اختصاص دارد و سینمای سلطه گر نیز به نمایش آثاری با موضوع سلطه گری استعمار جهانی و مظاهر آن از جمله حضور نظامی آمریکا در منطقه میپردازد! شاید بتوان جذاب ترین زیرشاخه بخش بین الملل جشنواره امسال را نیز همین بخش سینمای سلطه گر دانست که آثاری معتبر از فیلمسازانی شناخته شده نظیر «پل هاگیس»، «کاترین بیگلو»، «مایکل وینترباتوم» و «برایان دی پالما» در آن ارائه خواهد شد! «در دره الاه» از هاگیس، «قفسه آسیب» از بیگلو، «غیرقابل انتشار» از دی پالما و «جاده گونتانامو» از وینترباتوم از جمله آثار برتر سینمای جهان هستند که در بخش سینمای سلطه گر به نمایش درخواهند آمد. در این میان درام-جنگی تحسین برانگیز «قفسه آسیب» از بقیه فیلمها به روزتر و البته جذابتر است. شاید تنها چهره مشهور بخش بین الملل هم مربوط به همین سینمای سلطه گر باشد که در آن در فیلمی با عنوان «گریس رفته است» شاهد هنرنمایی یکی از بهترین بازیگران سینمای هالیوود یعنی «جان کیوزاک» خواهیم بود!

 

به اشتراکِ آنتوان چخوف

در بخش مسابقه بین الملل، حدود هجده فیلم به نمایش درخواهند آمد که در این میان آثاری از کشورهایی نظیر آلمان، اسپانیا، ترکیه، روسیه و فرانسه به چشم می خورد. شناخته شده ترین فیلم این بخش، درامی است عاشقانه با نام «غول» به کارگردانی «آدریان بینیز» که سال گذشته خرس نقره یی جشنواره فیلم برلین را از آن خود کرده بود. «غول» داستان یک پسر جوان قوی هیکل را روایت میکند که به عنوان محافظ در یک سوپرمارکت مشغول به کار است و هنگام بازبینی فیلمهای مربوط به مونیتورینگ بخشهای مختلف فروشگاه، عاشق می شود! «شورش در کوتوکنو» محصول دانمارک، «راز مورفوس» محصول مشترک آلمان و سوئیس و «اتاق شماره 9» محصول روسیه از دیگر فیلمهای نسبتا متفاوت تر این بخش به شمار میروند! ماجراهای «شورش در کوتوکنو» در قرن نوزدهم میلادی و در نروژ میگذرد و طی آن درگیریهای ایجاد شده میان حکومت این کشور با اعضای فرقه ای موسوم به «سامیها» نمایش داده میشود. «راز مورفوس» درامی است که ماجراهای فانتزی پدید آمده پیرامون پیدا شدن آخرین قطعه ساخته شده توسط بتهوون را دستمایه کار قرار داده است و در «اتاق شماره 9» که براساس یکی از داستانهای چخوف ساخته شده با پزشک یک بیمارستان روانی روبه روییم که پس از مدتی خودش هم به یکی از بیماران بیمارستانی که سالها در آن کار می کرده، تبدیل می شود! سه فیلم «به رنگ ارغوان»،«ملک سلیمان» و «عصر روز دهم» به ترتیب ساخته حاتمی کیا، شهریار بحرانی و مجتبی راعی آثار ایرانی این بخش هستند.

 

شیندلری دیگر!

در بخش آثار داستانی روز، هم شاهد اکشنهایی مثل «تک تیرانداز» و «گومون» به ترتیب محصول تایلند و ژاپن خواهیم بود و هم بیننده آثاری آرام و به لحاظ داستانی کمی متفاوتتر نظیر «مورد ناشناخته» محصول لهستان و «جان رِیب» محصول مشترک آلمان، فرانسه و چین! «جان ریب» که توسط یک کارگردان جوان آلمانی با نام «فلوریان گالِنبرگر» ساخته شده از جمله فیلمهای این بخش است که دست اندرکاران برگزاری جشنواره بر روی کیفیت مضمونی بالای آن بسیار تاکید کرده اند اما نکته مهم درباره این فیلم، شباهت فراوان داستان آن با یکی از بهترین آثار استیون اسپیلبرگ یعنی «فهرست شیندلر» است. فیلمی که گالنبرگر ساخته مروری دارد بر زندگی یک تاجر متنفذ آلمانی با نام «جان ریب» که در جریان کشتار نانجینگ که طی آن ارتش سلطنتی ژاپن پس از اشغال شهر نانجینگ در چین، صدها هزار نفر از اهالی شهر را کشت، توانست جان دویست هزار چینی را از مرگ نجات دهد! همان طور که می بینید حتی ملیت کاراکترهای اول دو فیلم یکی است، یعنی هم جان ریب آلمانی است و هم «اسکار شیندلر» ضمن اینکه ریب هم به مانند شیندلر تاجر است! تنها تفاوت، محل وقوع اتفاقات فیلم است!!!

 

درجستجوی کانتونا

«در جستجوی اریک» گل سرسبد آثار ارائه شده در بخش جشنواره جشنواره ها است. این کمدی-ورزشی توسط یکی از بهترین کارگردانان بریتانیایی تبار یعنی «کن لوچ» ساخته شده است ضمن اینکه یکی از پرحاشیه ترین فوتبالیستهای سابق انگلستان یعنی «اریک کانتونا» نیز در آن ایفای نقش کرده است. «کانگامبا» از کوبا، «زمانی باقی مانده است» محصول فرانسه و «مونیک وژوزف» از بلژیک از دیگر آثار این بخش هستند. ده فیلم محصول کشورهایی نظیر انگلستان، لهستان، یونان، فنلاند و کره جنوبی در کنار دو فیلم ایرانی، هسته اصلی بخش مسابقه سینمای معناگرا را تشکیل میدهند. اکثر فیلمهای این بخش درامهایی آرام و به اصطلاح معناگرایانه هستند که شاید در میان آنها دو فیلم بیشتر از بقیه جلب توجه کنند؛ یکی فیلمی با نام «تبعیدی در ماه» محصول کره جنوبی که داستان رویایی و تا حدودی کمیک، مرد بیچاره ای را روایت می کند که پس از خودکشی نه تنها نمی میرد که از جزیره ای دورافتاده سر در می آورد و دیگری یک اثر فنلاندی با عنوان «نامه هایی به پدر یعقوب» که ماجرای ماورایی توبه یک دختر جوان و مقیم شدنش در یک خانقاه را بازگو می کند. در بخش مسابقه سینمای آسیا از تایوان گرفته تا هندوستان و بنگلادش و تاجیکستان و البته ایران، نماینده دارند؛ داستان تعداد قابل ملاحظه ای از فیلمهای این بخش شرحی است بر مصائب برآمده از فقر انسانها. مثلا «نمیتوانم بدون تو زندگی کنم» محصول تایوان، مشکلات پدر فقیری را بیان میکند که به ناچار در محدوده ای خارج شهر ساکن شده و یا «باران مزاحم» محصول هندوستان روایتی است دردناک از داستان کشاورزانی که به دلیل فقر برآمده از عدم حاصلخیزی زمینهای زراعی به خودکشی دست میزنند. در بخش اکو هم تقریبا همان فیلمهایی به نمایش در می آیند که برای بخش سینمای آسیا برگزیده شده اند.

 

 

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 23:51 |


Powered By
BLOGFA.COM