تبليغاتX
سینماگران

از رنجی که می بریم...

 (پیرامون بخش بین الملل بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر )

 

 

 

سُستی در انتخاب

در میان تمام فستیوالهای هنری کوچک و بزرگی که در ایران برگزار میشود، اصلی ترین جایگاه متعلق است به جشنواره فجر؛ جشنواره ای که با زیرمجموعه هایی نظیر موسیقی، تئاتر و فیلم برگزار میشود و در این بین پرحاشیه ترین و البته داغترین جشنواره، جشنواره فیلم فجر است یعنی جشنواره ای که تنها دو سال تا پایان سی سالگی خود فاصله دارد و طی 28 سالی که از عمر آن می گذرد در اغلب موارد محملی بوده برای دوستداران سینما تا همه بهانه های جورواجور رخوت آور را کنار گذاشته و در بازه ای ده روزه هم که شده به طور جدی هنری به نام سینما را پیگیری کنند. جشنواره فیلم فجر از بدو شروع به کار خود بنا بود فستیوالی بین المللی باشد به این معنا که در کنار جدیدترین محصولات تولید داخل، آثار معتبر سینمای دنیا نیز در آن به نمایش درآید تا هم مخاطبان ایرانی با جریان زنده سینمای روز جهان آشنا شوند و هم عرصه ای برای رقابت میان آثار ایرانی و غیرایرانی فراهم شده و از دل این رقابت، ارتقای نسبی سینمای وطنی حاصل شود اما متاسفانه طی سالهای اخیر آن قدر در انتخاب فیلمهای خارجی به نمایش درآمده در این بخش، سستی صورت گرفته که نه تنها مخاطبان به آثار غیرایرانی حاضر در این بخش روی خوش نشان نمی دهند بلکه در اغلب موارد این فیلمهای ایرانی ارائه شده در این بخش هستند که رونق نسبی آن را موجب شده و در بیشتر موارد جوایز ویژه بخش بین الملل را درو میکنند. شاهد این مدعا جشنواره بیست و هفتم فیلم فجر بود که طی روزهای ابتدایی آن که به بخش بین الملل اختصاص داشت، سردی غیرمنتظره ای بر سینماها حاکم بود و بسیاری از فیلمهای خارجی به نمایش درآمده در این بخش با کمترین تعداد تماشاگر اکران می شدند! هرچند بسیاری از دست اندرکاران جشنواره، فراگیر شدن سینمای خانگی و در دسترس بودن دی.وی.دی های جدیدترین محصولات روز سینمای جهان را عامل اصلی این رکود قلمداد کرده اند اما مساله اصلی را باید در همان گزینش نادرست آثار جستجو کرد. وقتی که در میان آثار خارجی ارائه شده در قسمتهای چندگانه بخش بین الملل با نامهایی برخورد میکنی که عنوان آنها حتی در یک فرهنگ سینمایی جامع مانند آی.اِم.دی.بی نیز ثبت نشده است، چگونه می توان انتظار رونقِ بخش بین الملل را داشت؟!

 

ارتباطاتی که وجود ندارد!

در اغلب جشنواره های بین المللی مطرح رسم بر آن است که با دعوت از چهره های شناخته شده عرصه سینما، مجالی برای معطوف کردن توجهات مخاطبان سینمادوست به جشنواره فراهم شود؛ کافی است نگاهی بیندازیم به جشنواره ای مانند جشنواره فیلم دوبی که هنوز دوران کودکی خود را میگذراند اما طی شش دوره برگزاری، به غیر از انتخاب برترین آثار روز برای نمایش در جشنواره، همواره حضور سینماگرانی درجه یک به عنوان میهمانان ویژه، در دستور کار برگزارکنندگان فستیوال بوده است! از وجه تبلیغاتی این حضورها هم که بگذریم، نه فقط در حیطه های هنری که حتی در زمینه های صنعتی هم این ارتباط گسترده میان ایده ها و آرای گوناگون است که سبب ساز خلق ایده و در نهایت استفاده از ایده های بکر می گردد و چه جایی بهتر از یک جشنواره برای گپ زدن با هنرمندان برتر جهانی و حتی استفاده از تجربیات آنها برای ترمیم نقاط ضعف! آیا تا به حال به این پرسش فکر کرده اید که چرا هنوز و پس از گذشت سالها بخش زیادی از مخاطبان جدی سینما در جهان، سینمای ایران را فقط با نام عباس کیارستمی می شناسند؛ در بکر بودن ایده های سینمایی کیارستمی و توانایی های وی در عرصه کارگردانی شکی وجود ندارد اما آیا طی همه سالهایی که گذشت، نمی توانستیم تنها یک چهره سینمایی در اندازه های او به سینمای دنیا معرفی کنیم؟ چرا! همین حالا هم استعدادهای جوان زیادی داریم که در صورت توجه جدی به آنها، هم میتوان اسباب ارتقای آنان را فراهم کرد و هم اسباب پیشرفت سینمای ایران را اما مساله اینجا است که وقتی جشنواره ای مثل جشنواره فیلم فجر که معتبرترین فستیوال ماست نمیتواند ابزار لازم برای ارتباط درست با سینمای زنده و پویای جهان را فراهم کند، جوانان ما چگونه خواهند توانست استعدادهای خود را به غیرایرانیان بشناسند؟! سال گذشته در جشنواره فجر فیلمی به نمایش درآمد با عنوان «صندلی خالی» از کارگردانی جوان با نام «سامان استرکی»! هرچند این فیلم پر بود از ایده هایی نسبتا جدید و البته جذاب در تلفیق ساختار کلاسیک سینمایی با ساختارهای غیرخطی و به اصطلاح آوانگارد اما آیا نمایش این فیلم در جشنواره فجر در آشنایی مثلا یک منتقد اروپایی با سینمای نوین ایران هیچ نقشی داشت؟! 

 

فقدان رسانه ای کارآمد

ضعف در مقوله اطلاع رسانی یکی دیگر از کاستیهای جشنواره فیلم فجر است؛ ضعفی که خواه ناخواه به غیر از بخش ایرانی، بخش بین الملل را نیز متاثر کرده است! هرچند بارها گفته شده که فیلمسازان ایرانی همواره دقیقه نود را برای پر کردن فرم شرکت در جشنواره انتخاب می کنند و به همین دلیل اعلام اطلاعات دقیق فیلمهای بخشهای ایرانی همواره با تاخیر روبه رو است اما چرا برای انتخاب آثار بخش بین الملل که اتفاقا وقت کافی برای بازبینی و انتخاب آنها وجود دارد، این همه تاخیر داریم؟! تازه پس از اعلام رسمی فیلمها در سایت جشنواره باز هم منبعی که اطلاعات دقیق مربوط به این فیلمها در آن موجود باشد، وجود ندارد و بیشتر اهالی رسانه برای یافتن داده های دقیق مربوط به آثار مجبورند سایتهای خارجی را مرور کنند! آیا این نوعی سهل انگاری محسوب نمی شود؟! تازه همکاران ما در بخش رسانه ای جشنواره حتی از قرار دادن نام لاتین فیلمها در وبسایت جشنواره هم دریغ می کنند و در این وضعیت برای یافتن مشخصات مربوط به یک فیلم باید ابتدا عنوان فارسی اعلام شده برای فیلم را به انگلیسی برگردانی و سپس با سعی و خطا، داده های مربوط به فیلم را جستجو کنی! اینکه می گویم سعی و خطا به این دلیل است که بارها دیده شده آنچه به عنوان معادل فارسی فیلم، اعلام شده، فرسنگها با عنوان انگلیسی آن تفاوت داشته به خصوص درمورد فیلمهایی محصول کشورهای شرق دور که مثلا در آمریکا با یک عنوان اکران می شوند و در کانادا با عنوانی دیگر!

 

می گذاریم و می گذریم...

از درددلهایی که به سبب تعلق خاطر نسبت به بزرگترین رویداد سینمایی داخلی حادث شده، می گذریم و نگاهی می اندازیم بر آثاری که در بخش بین الملل جشنواره امسال به نمایش درخواهند آمد. مسابقه سینمای بین الملل، مسابقه سینمای آسیا، مسابقه سینمای معناگرا، نمایش آثار داستانی روز، جشنواره جشنواره ها، سینمای اکو و سینمای سلطه گر، عناوین اصلی ترین قسمتهای بخش بین الملل جشنواره امسال هستند که در این میان دو بخش سینمای اکو و سینمای سلطه گر از سال جاری به جشنواره افزوده شده اند. سینمای اکو همان طور که از نامش برمی آید به نمایش آثار سینمایی تولید شده در کشورهای عضو سازمان همکاریهای اقتصادی اکو اختصاص دارد و سینمای سلطه گر نیز به نمایش آثاری با موضوع سلطه گری استعمار جهانی و مظاهر آن از جمله حضور نظامی آمریکا در منطقه میپردازد! شاید بتوان جذاب ترین زیرشاخه بخش بین الملل جشنواره امسال را نیز همین بخش سینمای سلطه گر دانست که آثاری معتبر از فیلمسازانی شناخته شده نظیر «پل هاگیس»، «کاترین بیگلو»، «مایکل وینترباتوم» و «برایان دی پالما» در آن ارائه خواهد شد! «در دره الاه» از هاگیس، «قفسه آسیب» از بیگلو، «غیرقابل انتشار» از دی پالما و «جاده گونتانامو» از وینترباتوم از جمله آثار برتر سینمای جهان هستند که در بخش سینمای سلطه گر به نمایش درخواهند آمد. در این میان درام-جنگی تحسین برانگیز «قفسه آسیب» از بقیه فیلمها به روزتر و البته جذابتر است. شاید تنها چهره مشهور بخش بین الملل هم مربوط به همین سینمای سلطه گر باشد که در آن در فیلمی با عنوان «گریس رفته است» شاهد هنرنمایی یکی از بهترین بازیگران سینمای هالیوود یعنی «جان کیوزاک» خواهیم بود!

 

به اشتراکِ آنتوان چخوف

در بخش مسابقه بین الملل، حدود هجده فیلم به نمایش درخواهند آمد که در این میان آثاری از کشورهایی نظیر آلمان، اسپانیا، ترکیه، روسیه و فرانسه به چشم می خورد. شناخته شده ترین فیلم این بخش، درامی است عاشقانه با نام «غول» به کارگردانی «آدریان بینیز» که سال گذشته خرس نقره یی جشنواره فیلم برلین را از آن خود کرده بود. «غول» داستان یک پسر جوان قوی هیکل را روایت میکند که به عنوان محافظ در یک سوپرمارکت مشغول به کار است و هنگام بازبینی فیلمهای مربوط به مونیتورینگ بخشهای مختلف فروشگاه، عاشق می شود! «شورش در کوتوکنو» محصول دانمارک، «راز مورفوس» محصول مشترک آلمان و سوئیس و «اتاق شماره 9» محصول روسیه از دیگر فیلمهای نسبتا متفاوت تر این بخش به شمار میروند! ماجراهای «شورش در کوتوکنو» در قرن نوزدهم میلادی و در نروژ میگذرد و طی آن درگیریهای ایجاد شده میان حکومت این کشور با اعضای فرقه ای موسوم به «سامیها» نمایش داده میشود. «راز مورفوس» درامی است که ماجراهای فانتزی پدید آمده پیرامون پیدا شدن آخرین قطعه ساخته شده توسط بتهوون را دستمایه کار قرار داده است و در «اتاق شماره 9» که براساس یکی از داستانهای چخوف ساخته شده با پزشک یک بیمارستان روانی روبه روییم که پس از مدتی خودش هم به یکی از بیماران بیمارستانی که سالها در آن کار می کرده، تبدیل می شود! سه فیلم «به رنگ ارغوان»،«ملک سلیمان» و «عصر روز دهم» به ترتیب ساخته حاتمی کیا، شهریار بحرانی و مجتبی راعی آثار ایرانی این بخش هستند.

 

شیندلری دیگر!

در بخش آثار داستانی روز، هم شاهد اکشنهایی مثل «تک تیرانداز» و «گومون» به ترتیب محصول تایلند و ژاپن خواهیم بود و هم بیننده آثاری آرام و به لحاظ داستانی کمی متفاوتتر نظیر «مورد ناشناخته» محصول لهستان و «جان رِیب» محصول مشترک آلمان، فرانسه و چین! «جان ریب» که توسط یک کارگردان جوان آلمانی با نام «فلوریان گالِنبرگر» ساخته شده از جمله فیلمهای این بخش است که دست اندرکاران برگزاری جشنواره بر روی کیفیت مضمونی بالای آن بسیار تاکید کرده اند اما نکته مهم درباره این فیلم، شباهت فراوان داستان آن با یکی از بهترین آثار استیون اسپیلبرگ یعنی «فهرست شیندلر» است. فیلمی که گالنبرگر ساخته مروری دارد بر زندگی یک تاجر متنفذ آلمانی با نام «جان ریب» که در جریان کشتار نانجینگ که طی آن ارتش سلطنتی ژاپن پس از اشغال شهر نانجینگ در چین، صدها هزار نفر از اهالی شهر را کشت، توانست جان دویست هزار چینی را از مرگ نجات دهد! همان طور که می بینید حتی ملیت کاراکترهای اول دو فیلم یکی است، یعنی هم جان ریب آلمانی است و هم «اسکار شیندلر» ضمن اینکه ریب هم به مانند شیندلر تاجر است! تنها تفاوت، محل وقوع اتفاقات فیلم است!!!

 

درجستجوی کانتونا

«در جستجوی اریک» گل سرسبد آثار ارائه شده در بخش جشنواره جشنواره ها است. این کمدی-ورزشی توسط یکی از بهترین کارگردانان بریتانیایی تبار یعنی «کن لوچ» ساخته شده است ضمن اینکه یکی از پرحاشیه ترین فوتبالیستهای سابق انگلستان یعنی «اریک کانتونا» نیز در آن ایفای نقش کرده است. «کانگامبا» از کوبا، «زمانی باقی مانده است» محصول فرانسه و «مونیک وژوزف» از بلژیک از دیگر آثار این بخش هستند. ده فیلم محصول کشورهایی نظیر انگلستان، لهستان، یونان، فنلاند و کره جنوبی در کنار دو فیلم ایرانی، هسته اصلی بخش مسابقه سینمای معناگرا را تشکیل میدهند. اکثر فیلمهای این بخش درامهایی آرام و به اصطلاح معناگرایانه هستند که شاید در میان آنها دو فیلم بیشتر از بقیه جلب توجه کنند؛ یکی فیلمی با نام «تبعیدی در ماه» محصول کره جنوبی که داستان رویایی و تا حدودی کمیک، مرد بیچاره ای را روایت می کند که پس از خودکشی نه تنها نمی میرد که از جزیره ای دورافتاده سر در می آورد و دیگری یک اثر فنلاندی با عنوان «نامه هایی به پدر یعقوب» که ماجرای ماورایی توبه یک دختر جوان و مقیم شدنش در یک خانقاه را بازگو می کند. در بخش مسابقه سینمای آسیا از تایوان گرفته تا هندوستان و بنگلادش و تاجیکستان و البته ایران، نماینده دارند؛ داستان تعداد قابل ملاحظه ای از فیلمهای این بخش شرحی است بر مصائب برآمده از فقر انسانها. مثلا «نمیتوانم بدون تو زندگی کنم» محصول تایوان، مشکلات پدر فقیری را بیان میکند که به ناچار در محدوده ای خارج شهر ساکن شده و یا «باران مزاحم» محصول هندوستان روایتی است دردناک از داستان کشاورزانی که به دلیل فقر برآمده از عدم حاصلخیزی زمینهای زراعی به خودکشی دست میزنند. در بخش اکو هم تقریبا همان فیلمهایی به نمایش در می آیند که برای بخش سینمای آسیا برگزیده شده اند.

 

 

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 23:51 |

 دروغهای راست!

 (پیرامون فانتزی «آواتار» که پروسه تولیدش بیش از چهار سال زمان برده است! )

 

 

 

 

یک نمادِ فرضی

کاربران اینترنت و به خصوص آنها که عاشق چت بوده و زمان زیادی از وبگردی خود را به گفتگو در چت رومهای مختلف می گذرانند، می دانند نماد کاربر یا همان پیکره ای که  در پروفایلها و اتاقهای چت، در کنار نام یک کاربر خاص نمایش داده می شود «آواتار» نام دارد. بدین لحاظ میتوان آواتار را تجسم نمادین یک شخصیت حقیقی دانست؛ از این حیث آواتار تداعی کننده مفهومی است که در آیین هندوها دارد، هندوها تجسد قابل مشاهده الهه های مقدس خود را «آواتار» می نامند. آنها که به چت روم می آیند براساس ماهیت درونی شان آواتار خاصی را برای گفتگو انتخاب می کنند، برخی کاملا مطابق با وضع و حال واقعی خود عمل کرده و نمادی را به عنوان آواتار برمی گزینند که نشان دهنده وضعیت روحی آنها باشد. برخی دیگر در اینجا نیز ریاکاری را پیشه کرده و تنها به منظور انجام شیطنتهای بیهوده سعی می کنند خود را موجودی متفاوت با آنچه هستند، جا بزنند. در هر صورت «آواتار» نمادی است فرضی که برای نمایش یک کاراکتر خاص به شمار می رود و همین وجه معنایی نمادین آن است که موجب شده «جیمز کامرون» برای نامگذاری تازه ترین فیلم خود که اتفاقا آن هم داستان یک جور جایگزینی فرضی را روایت می کند از این عنوان استفاده کند.

 

جهش ژنتیکی

«آواتار» داستان جذابی دارد؛ یک سرباز نیروی دریایی با نام «جیک سالی» که مدتها پیش و در حین انجام یکی از عملیاتهای جنگی، قدرت راه رفتن خود را از دست داده، در شرایط روحی بدی به سر می برد. از یک طرف او به این می اندیشد که با فلج شدن، دیگر کارایی سابق خود را ندارد و همه به او با دیده ترحم نگاه می کنند و از سوی دیگر این عدم کارایی موجب شده او به لحاظ ذهنی نیز بسیار آشفته و مغشوش به نظر برسد. بدترین شرایط وقتی رقم می خورد که این کهنه سرباز برادر خود را نیز از دست می دهد. این، شروع خوبی برای روایت داستان یک تحول ژنتیکی است! سربازِ داستان ما به لحاظ روحی و جسمی زوالی تدریجی را تجربه می کند تا اینکه از سوی فرمانده سابقش فراخوانده می شود. فرمانده به او اطلاع می دهد که اگر می خواهد سلامتی فیزیکی اش را مجددا به دست آورد چاره ای ندارد جز اینکه خود را برای انجام مهیج ترین پروژه عمرش آماده کند. این پروژه نه جنگ با کشورهای همسایه است و نه جنگ علیه یک گروه تروریستی! جیک باید به سیاره ای دیگر اعزام شده و شرایطی را برای ساخت یک مجتمع مسکونی در آن سیاره که «پاندورا» نام دارد، فراهم کند! اما جیک ابتدا باید سلامتی خود را به دست آورد و البته نه سلامتی در قالب یک انسان که او مجبور است تحت عملی قرار گیرد که یک انسان ناتوان را به یک «نِوی» توانا تبدیل می کند؛ «نِوی» نام موجوداتی است که در پاندورا ساکن شده اند و حال چون جیک هم قرار است به پاندورا اعزام شود بنابراین چاره ای ندارد مگر آن که به ساکنین این سیاره شبیه شود. نِوی ها بدنی آبی، چشمانی روشن و گوشهایی اندکی بزرگتر از گوش انسان دارند و از آنجا که داستان فیلم در سال 2154 می گذرد، علم پزشکی به این توانایی رسیده است که بتوان با یک جهش ژنتیکی، انسان را به موجودی دیگر تبدیل کرد! تنها سوالی که باقی می ماند این است که چرا همین ترکیب دی.اِن.اِی ها که برای تبدیل یک انسان ناتوان به یک نِوی توانا به کار می رود برای ایجاد سلامتی جیک در همان قالب انسانی اش به کار نمی رود؟! پاسخ این سوال را می توان از خلال یکی از گفتگوهای «سام وارثینگتون» بازیگر نقش جیک، استخراج کرد. وارثینگتون می گوید:«جراحی جهش ژنتیکی که در آواتار با آن روبه روییم به لحاظ مادی هزینه سنگینی دارد و به همین دلیل است که تنها برای مصارفی خاص به کار می رود! به هر حال بانیان پروژه تسخیر پاندورا، برای به دست آوردن این سیاره، هر هزینه ای که لازم باشد را می پردازند چون می دانند در صورت انجام موفقیت آمیز پروژه، چندین برابر هزینه های شان به آنها بازگردانده خواهد شد!»

 

رگه های اخلاق مدارانه

بخش ابتدایی «آواتار» به مانند دیگر فیلمهای حادثه ای، کاملا آرام و البته هیجان انگیز روایت می شود. به هر حال آشنایی مخاطب با اسرار پروژه آواتار و پس از آن تبدیل کاراکتر اول فیلم به موجودی کاملا متفاوت با آنچه که پیش از این بوده، آن قدر جذابیت دارد که لحظه به لحظه بر هیجان مخاطب بیفزاید. از اینجا به بعد آرام آرام عناصر تعلیق برانگیز فیلمنامه رخ می نمایند. جیک که حالا به جای انسان، یک نِوی است به پاندورا اعزام می شود. هفته های اول عملیات به آرامی و البته با موفقیت پیش می روند و جیک می کوشد هر آنچه فرماندهانش از او می خواهند را به درستی پیاده کند. اولین شوک فیلم درست در همین نقطه روی می دهد؛ در یکی از معدود برخوردهای پیش آمده میان انسانها و ساکنان پاندورا، جیک در موقعیت وحشتناکی قرار می گیرد، موقعیتی که ممکن است به مرگ او بینجامد اما در این نقطه است که به ناگاه بُعد دوم قصه نمایان می شود؛ بُعد عاشقانه فیلم که با ظهور یک دختر نِوی با نام «نیتری» بروز می یابد. نیتری، جیک را از مهلکه می رهاند و جیک که مدتها است دور از فضایی عاشقانه، گذران عمر کرده، با دیدن روحیات انسانی نیتری، به او علاقمند می شود. داستان عاشقانه ای که از اینجا به بعد پی گرفته می شود آن قدر زیبا روایت شده است که شاید بتوان آن را به اساطیری ترین عشقهای انسانی شبیه کرد. در رابطه پدید آمده میان جیک و نیتری هیچ گونه اغراق در احساسات گرایی را شاهد نیستیم و همه چیز آرام آرام و به دور از هر گونه سانتی مانتالیزم پیش می رود. به قول «تای بور» منتقد بوستون گلوب، داستان عشق یک انسان و موجودی از سیاره ای دیگر آن قدر زیبا به تصویر کشیده شده که مخاطب به آسانی غرق در داستان می شود. تای بور می نویسد:«جهان تماشایی جیمز کامرون نه فقط ناشی از زیباییهای سیاره ای است با نام پاندورا که به مدد جلوه های ویژه رایانه ای به تصویر کشیده شده اند بلکه مهمتر از هر چیز رگه های اخلاق مدارانه فیلم است که بیش از همه در رابطه ی به وجود آمده میان جیک و نیتری ظهور می یابند. به گمان من رابطه عاشقانه پدید آمده میان این دو موجود حتی ارزش آن را دارد که دستمایه ساخت اثری مستقل قرار گیرد.» جذابیت بُعد رمانس گونه فیلم بیش از هر چیز نشان از تبحر جیمز کامرون در تصویرسازی بدون حاشیه فضاهای عاشقانه دارد. نباید فراموش کرد که یکی از اصلیترین دلایل موفقیت «تایتانیک» نیز ظرافتهای کاری جیمز کامرون در روایت زیبای یک رمانس بود.

 

توانایی فیزیکی + احساسات قوی

آشنایی جیک و نیتری هرچند برای این دو موجود و البته مخاطبان فیلم، بسیار جذاب و خاطره انگیز است، اما این چیزی نیست که خوشایند فرماندهان پروژه آواتار و به خصوص جناب «کلنل مایلز کواریچ» باشد. آنها «جیک سالی» را برای مبارزه در برابر نِوی ها به پاندورا فرستاده بودند اما اکنون جیک به یکی از نِویها تبدیل شده است! چاره چیست؟ مثل همیشه مبارزه نهایی است که رقم زننده همه اتفاقات سرنوشت ساز است! اگر در تایتانیک این کاراکتر «جک» بود که خود را به زیر آب فرو برد تا «رُز» زنده بماند، در اینجا نیز با کاراکتری با نام «جیک» روبه روییم که با پیوستن به قبیله نِوی ها به نوعی خودش را فدای «نیتری» می کند تا بتواند با در اختیار قرار دادن اطلاعاتی که راجع به تجهیزات نظامی انسانها دارد، جان نیتری و سایر همنوعان او را نجات دهد! برای بازی در نقش نیتری از چهره ای جوان با نام «زوئی سالدانا» استفاده شده؛ سالدانا که متولد نیوجرسی است، تحصیلات هنری خود را در جمهوری دومینیکن به پایان رسانیده و سپس برای پیگیری جدیتر حرفه بازیگری مجددا به آمریکا بازگشته است. سالدانا که پیش از این سابقه بازی در درام «نقطه برتری» و همچنین سریال «شش درجه» را نیز داشته است، خیلی خوب توانسته در قالب کاراکتر یک نِوی فرورود. سالدانا درباره سختیهای بازی در این نقش می گوید:«شکل و شمایل نِوی ها به انسانهای اولیه شباهت دارد. آنها بیشتر به نیروی فیزیکی متکی هستند و البته احساسات قدرتمندی نیز نسبت به همنوعان خود دارند. اینکه در نقش یک موجود بدوی بازی کنیم، مرهون آن است که با فضای زندگی انسانهای اولیه آشنایی کامل داشته باشیم. مطمئنا اگر یک انسان امروزی بخواهد به ناگاه به ده هزار سال قبل بازگردد، به راحتی نخواهد توانست با شرایط زندگی در آن روزگار کنار آید. حتی اگر به لحاظ ظاهری نیز خود را کاملا شبیه به انسانهای اولیه نماید، باز هم در نحوه زندگی کردن و یا چگونگی رفتار با همنوعان است که دچار مشکل می شود. بنابراین بازی در قالب نِوی ها که بیشتر از هر چیز به انسانهای اولیه شباهت دارند، به دو عامل نیاز داشت؛ اول ارتباط برقرار کردن با مکان زندگی این موجودات و دوم همسان شدن با ویژگیهای رفتار بیرونی این موجودات!» سالدانا برای تبدیل شدن به یک نِوی واقعی تحت هدایت مستقیم کامرون قرار داشته و او بوده که حتی نحوه راه رفتن خاصی را نیز برای او طراحی کرده است. سالدانا اظهار می دارد:«اگر می خواستم از فیلمهای کمدی که درباره انسانهای اولیه ساخته شده اند، الهام بگیرم مطمئنا نتیجه کار مسخره می شد برای همین جیمز کامرون در این باره تمرینات ویژه ای را برایم در نظر گرفت تا به بُعد رئالیستی زندگی موجوداتی که در پاندورا ساکن اند، خدشه ای وارد نشود!»


یک حماسه جریان ساز

جیمز  کامرون برای ساخت «آواتار» بیش از چهار سال زمان گذاشت و در این مدت شخصا تمام مراحل مربوط به تولید پروژه اش از نگارش فیلمنامه تا انتخاب بازیگران، ساخت موسیقی و حتی تدوین را زیرنظر داشت. او برای تصویر کردن موجودات سیاره پاندورا نیاز به این داشت که از نوعی دوربین تصویربرداری دیجیتال سه بُعدی با وضوح فوق شفاف استفاده کند و برای این منظور با ترکیب چند دوربین دیجیتال مدرن، نوعی خاص از دوربینهای موردنیازش را ساخت. چنان که کامرون خود در مصاحبه هایش نیز اعلام داشته، اصلیترین چالش برای تولید «آواتار» ارائه فضایی باورپذیر از محیط بیرونی و موجودات سیاره پاندورا بود و جالب اینجا است اکنون که فیلم به اکران رسیده اغلب منتقدان همین واقع گرایانه بودن فضاهایی که از یک سیاره دوردست ارائه شده را نقطه تمایز این فیلم با تمام فانتزی های فضایی می دانند که پیش از این تولید شده است. «لوک وای.تامپسون» منتقد «ئی آنلاین» در این باره می نویسد:«حماسه آواتار فراتر از تمام ساختارهای حماسی است که تاکنون دیده اید یا داستانهایی براساس آنها خوانده اید. این فیلم شبیه هیچ فیلم دیگری نیست احتمالا به این دلیل که جیمز کامرون خود کارگردانی متمایز است. این مرد نه تنها به مانند بقیه هم سلفان خود نمی اندیشد بلکه تفکرات متفاوت خود را نیز به بهترین شکل به تصویر برمی گرداند درست در نقطه مقابل کارگردانانی که نه خوب می اندیشند و نه توانایی این را دارند که اندیشه های خود را به درستی به فیلم بازگردانند. جیمز کامرون از دگرگونیهایی که طی صد سال آینده رخ می دهند، چنان تصویر باورپذیری ارائه داده که کمتر کسی است که بخواهد این جهان زیبا را موهوم بپندارد.»

 

موفقیتهایی که در انتظارند!

«آواتار» هرچند تازه در ابتدای راه اکران خود قرار دارد اما در همین روزهای آغازین اکران با چنان استقبالی از جانب منتقدان و مخاطبان روبه رو شده که همگان انتظار دارند این فیلم یکی از موفقترین فیلمهای امسال در مراسم اسکار باشد. بد نیست بدانید این فیلم از سوی جامعه منتقدان ایالات متحده با درجه «عالی» توصیف شده و حتی منتقدی مثل «راجر ایبرت» به آن چهارستاره داده است! «آواتار» همچنین در مراسم گلدن گلوب نامزد دریافت چهار جایزه بوده است؛ جوایزی برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین موسیقی و بهترین ترانه! حرف از موسیقی شد، بد نیست بدانید موسیقی زیبای این فیلم توسط «جیمز هورنر» ساخته شده است یعنی همان کسی که برای ساخت موسیقی متن «تایتانیک» اسکار را به خانه برد. «می بینمت!» عنوان ترانه زیبایی است که برای فیلم «آواتار» ساخته شده و توسط خواننده ای بریتانیایی تبار با نام «لئونا لوئیس» اجرا شده است. کامرون همان طور که 12 سال قبل رویای تسلط انسانهای روزگار گذشته  بر کره زمین را در قالب «تایتانیک» به تصویر درآورده بود، در «آواتار» هم کوشیده رویای انسانهای امروز در تسلط بر منابع طبیعی سیارات دیگر را به تصویر بکشد. رویای گذشتگان که با غرق شدن تایتانیک، فروپاشید اما اکنون هنوز زمان خوبی برای قضاوت درباره رویای انسانهای امروز نیست! باید کمی صبر کرد!

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 0:36 |

تبهکاری در ته خط

 (گفتگو با "جان تراولتا" به بهانه ایفای نقش در اکشن "اشغال پلهام")

 

 

 

 

پیش درآمد

 

"جان جوزف تراولتا" متولد 18 فوریه 1952 در ایالت نیوجرسی آمریکا و یکی از شش فرزند "هلن تراولتا" و "سالواتوره تراولتا" است.  پدرش مالک یک فروشگاه لاستیک اتومبیل بود و چندان آشنایی با عالم هنر نداشت اما این مادر جان بود که پس از آگاهی از علاقه فرزندش نسبت به هنر سینما، او را در یک مدرسه نمایش در نیویورک ثبت نام کرد. جان در این مدرسه مهارت های دوبله و بازیگری را آموخت و خیلی زود جذب یکی از گروه های نمایش محلی شد. وی در سن 15 سالگی اولین حضور خود در صحنه نمایش را تجربه کرد و در یک نمایش موزیکال به بازی پرداخت. جان تراولتا در شانزده سالگی مدرسه را ترک کرد و به هالیوود رفت و در آنجا چند نقش فرعی مرتبط با چند سریال را بازی کرد اما هیچ کدام از این سریالها آن قدر مطرح نبودند که جان بتواند به واسطه آنها به سینمای سطح اول هالیوود راه پیدا کند به همین دلیل جان به سمت تئاتر برادوی کشیده شد وتوانست در سن 18 سالگی در نمایشی به نام "گریس" بازی کند؛ این حضور با موفقیت نسبی همراه بود و موجب شد جان تراولتا مورد توجه کارگردانان تئاتر قرار گیرد و به این ترتیب در تعدادی دیگر از نمایش های مشهور برادوی نقش آفرینی کند. وی بعد از ده ماه بازی در نمایش ها تصمیم گرفت مجددا به هالیوود بازگشته و یک بار دیگر شانس خود را امتحان کند. تراولتا طی سالهای 1969 تا 1972 در سه سریال تلویزیونی بازی کرد و در نهایت در سال 1975توانست پیشنهاد بازی در فیلمی به نام "باران اهریمنی" را دریافت کند. این فیلم ، فیلم موفقی نبود اما حضور تراولتا در آن، آن قدر موجه بود که سازندگان سریال "کوتر" برای ایفای نقش در چند اپیزود از این سریال از وی دعوت به عمل آوردند. بازی در این سریال و همچنین سریال دیگری با نام "به عقب خوش آمدی" و استقبال از این دو سریال موجب شد که مخاطبان با چهره تراولتا و توانایی های بازیگری او به خوبی آشنا شوند. جان در سال 1977 در فیلم  "تب یکشنبه شب" در نقش یک آوازه خوان ایفای نقش کرد؛ استقبال از بازی وی در این فیلم تا آن حد بود که برای بازی در آن نامزد دریافت اسکار گردید. چندی بعد وی برای بازی در فیلم  "بیداری/اعتصاب" انتخاب شد؛ کارگردانی این فیلم برعهده "برایان دی پالما" کارگردان مشهور آمریکایی بود و تراولتا در آن در قالب نقشی به نام "جک تری" ایفای نقش نمود. بازی تراولتا در این فیلم چنان ظریف و حساب شده بود که بسیاری از منتقدان پس از تماشای فیلم، از ظهور یک استعداد جدید در هالیوود خبر دادند. روند روبه جلوی بازیگری تراولتا ادامه داشت تا اینکه در سال 1994 و برای بازی در یکی از نقش های اصلی "داستان های عامه پسند" دوباره نامزد دریافت اسکار گردید...جان تراولتا تاکنون در بیش از پنجاه فیلم و سریال مختلف بازی کرده است و حدود سی جایزه سینمایی مختلف را کسب کرده است. تازه ترین کار اکران شده جان تراولتا اکشنی است با نام "اشغال پلهام" که تراولتا در آن با گریمی نسبتا متفاوت ظاهر شده است.

 

 

متن گفتگو

 

* واقعا باعث خوشحالی است که پس از حادثه ای که به واسطه آن فرزندتان را از دست دادید، یک بار دیگر و آن هم با یک اکشن حادثه ای پرزد و خورد به سینماها بازگشته اید.

بله. واقعا روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. پسرم "جِت" در سنی قرار داشت که من و مادرش برای آینده اش نقشه های بسیاری کشیده بودیم اما در ژانویه امسال او را از دست دادیم و حالا مجبوریم با خاطرات "جت" زندگی کنیم.

 

* گویی هنوز هم آثار آن حادثه در زندگی تان وجود دارد؟

فرزند انسان نتیجه باورهایی است که او برای زندگی در اجتماع برگزیده است یا بهتر بگویم انسان دوست دارد فرزندش به آرزوهایی که او نرسیده، برسد و حال اگر بخواهی در میانه راه فرزندت را از دست دهی، واقعا دردناک است! همین حالا هم در برخی مواقع همسرم نیمه های شب از خواب می پرد و با گریه، فرزند درگذشته مان را صدا می زند و من هم تنها می توانم به وی دلداری دهم در حالی که خودم هم سرشار از دلتنگی هستم.

 

* دلیل اصلی مرگ "جت" چه بود؟

{با حالتی متاثر} او زمانی كه  تنها دو سال داشته به بیماری "كاوازاكی" مبتلا شد؛ کاوازاکی بیماری است كه منجر به تورم پلاگت‌های خونی در كودكان می‌شود و سبب ساز آن می گردد که مبتلایان به این بیماری تا مدتها دچار حمله های عصبی شوند. در ژانویه امسال همراه با همسر و فرزندانم برای تعطیلات به "باهاما" رفته بودیم، که دوباره و در حالی که جت در حمام بود، یکی از آن حمله های عصبی به سراغش آمد و در نهایت درگذشت!

 

* اگر ناراحت تان کردم مرا ببخشید. می خواهم درباره "اشغال پلهام" صحبت کنم. ترجیح می دهید از کارگردان شروع کنم یا درباره جایگاه شما در فیلم حرف بزنم؟

تفاوتی نمی کند. از هر جایی که شروع کنید در نهایت به وضعیت بازی من رسیده و به بحث درباره ضعف های بازی من خواهید پرداخت. به هر حال پس از این همه سال شما خبرنگاران را خوب شناخته ام!

 

* بازی شما در این فیلم پر از کلیشه هایی است که پیش از این و مثلا در "داستان های عامه پسند" از شما دیده ایم. آیا خودتان تصمیم گرفتید که کاراکتر "رایدر" را با الهام از زمینه های ذهنی آشنای تان محقق کنید یا این خواسته "تونی اسکات" کارگردان این اثر بود؟

تیپ "رایدر" در این فیلم، تیپ یک تبهکار به شدت منفی باف و یا در واقع یک جانی همه فن حریف است ولی در "داستان های عامه پسند" کاراکتر تبهکاری را ایفا کردم که تا حد امکان دلرحم هم بود. اصلی ترین تفاوت "رایدر" با کاراکترهای مشابه، همین به ته خط رسیدن وی است. در تحقق شخصیتی انسان های بازنده معمولا باید به گونه ای رفتار کرد که مخاطب به صراحت متوجه نشود این شخصیت در ته خط قرار دارد و به همین زودی ها است که یک اقدام جنون آمیز انجام دهد بلکه می بایست آرام آرام و با تمرکز بر روی حس حرکتی صورت به هنگام ادای دیالوگ ها کاری کرد که مخاطب خودش رفته رفته در جریان آشفتگی ذهنی کاراکتر قرار گیرد. من هم برای بازی در قالب "رایدر" ضمن پای بند بودن به این روش تلاش کردم حتی نحوه نگاه کردن و خندیدن وی را نیز شیطانی جلوه دهم!

 

* اتفاقا همین خندیدن ها یکی از عواملی هستند که موجب شده اند "رایدر" به کاراکتر "وینست وگا" در "داستان های عامه پسند" بسیار شبیه شود!

حالت چشم ها و یا بهتر بگویم رنگ چشم هایم طوری است که موجب شده این شباهت پیش آید. ریز نگاه کردن من در صحنه های رویایی با طرف مقابل بیشتر برآمده از همین ویژگی طبیعی است نه آنچه که شما از آن به عنوان شباهت به "وینست وگا" یاد کردید. 

 

* گریم شما در این کار متفاوت از تمام کارهای قبلی تان است. آیا تغییر آرایش صورت پیشنهاد خودتان بود یا "تونی اسکات" از قبل برای آن برنامه داشت؟

پس از خواندن فیلمنامه، درباره نقش به طور مفصل با اسکات صحبت کردم. یکی از چیزهایی که حین این صحبت ها فهمیدم این بود که برای آشنایی زدایی از ذهن مخاطب بهتر آن است که فرم آرایش صورتم به طور کلی تغییر کند. در ابتدا من به اسکات پیشنهاد دادم که بهتر است موهایم را از ته با تیغ بتراشم تا ماهیت منفی چهره ام بیشتر خود را نشان دهد. اسکات قبول کرد اما گفت قبل از انجام هر کاری ابتدا بر روی عکست، گریم مورد نظرت را پیاده می کنیم سپس به تصمیم گیری می پردازیم. او تصویری از مرا با نرم افزار فتوشاپ باز کرده و با یک سلسله دستورات نرم افزاری خاص، موهای سرم را محو کرد؛ فکر می کنید نتیجه چه بود؟! به جای آن که قیافه ام ترسناک شود، خنده دارتر از قبل شده بودم و شاید مناسب ایفای نقش در یک کمدی! این شد که اسکات تصمیم گرفت از روش دیگری برای گریم استفاده کنیم.

 

* ...منظورتان همین گریم فعلی است!؟

نه! گریمور کار چند اتود مختلف روی صورتم زد تا به گریم نهایی رسیدیم. مثلا یک بار موهایم را بلند کرد، یک بار ریش هایم را زیاد کرد اما در نهایت قرار بر آن شد که هم مو داشته باشم و هم ریش اما هر دوی آنها کم پشت باشند!

 

* یکی از مسائلی که غالب منتقدان درباره "اشغال پلهام" بیان کرده اند، این است که این فیلم علیرغم دارا بودن صحنه های تعقیب و گریز دلچسب در نهایت فیلمی نیست که به دل بنشیند! در این باره چطور فکر می کنید؟

منظورتان را درست نفهمیدم. گویی قصد دارید بار دیگر این فیلم را با فیلم های دیگر من یا "دنزل واشیتگتن" مقایسه کنید؟!

 

* نه، مطمئنا چنین قصدی ندارم اما به نظر می رسد "اشغال پلهام" فیلمی نباشد که بتوان بیش از یک بار آن را تماشا کرد و خسته نشد؟

{با خنده} باید هم همین طور باشد. اصولا در فیلم های اکشن حادثه ای وقتی یک بار به طور کامل فیلم را می بینی و از پایان آن آگاهی پیدا می کنی، دوباره دیدن فیلم فقط به خستگی ات می انجامد. احتمالا در اینجا شما می خواهید با نام بردن از چند اثر مشهور سینمایی که طی سالها همچنان تماشای آنها لذت بخش است، نقیضی بر گفته من ارائه کنید ولی این موضوع را هیچ گاه فراموش نکنید که بخش زیادی از حافظه مثبت مخاطبان سینما به کلاسیک های قدیمی مربوط به حس نوستالژیک آنها است و نه فقط کیفیت بالای فیلم.

 

* براین اساس آیا امکان دارد که مثلا کسی در سال 2050 در مورد کیفیت بالای "اشغال پلهام" محصول 2009 سخن گوید؟

از نظر تکنیکی با فیلم خوب و به روزی روبه روییم ولی اگر بخواهیم آن را با فیلم های اکشنی که مثلا در سال 2050 ساخته می شوند مقایسه کنیم، مطمئنا باید دست هایمان را بالا ببریم اما از حیث روش داستان گویی وفادارانه به منبع اقتباس و همچنین از لحاظ بازیگری می توانیم حدس هایی درباره ماندگاری فیلم بزنیم.

 

* "دنزل واشینگتن" بازیگر نقش مقابلت یک بازیگر حرفه ای و شناخته شده است و احتمالا همکاری با او برایت لذت بخش بوده است!

واقعا این یک مزیت است که یک بازیگر درجه یک را به عنوان همبازی ات داشته باشی آن هم کسی مثل دنزل واشینگتن که هم خوش برخورد است و هم توجهش به بازی بازیگر کناری اش کمتر از توجه به بازی خودش نیست!

 

* ...آیا این توجه به صورت کلامی هم منعکس می شد؟ یعنی پیش آمد که واشینگتن پیشنهادات خاصی را هم به شما ارائه دهد؟

واشینگتن نه تنها نکاتی که به ذهنش می رسید را بدون تعارف با من در میان می گذاشت بلکه معمولا درباره زیر و بم نقش خودش هم با من گفتگو می کرد تا هم مرا نسبت به واکنش های کاراکتر مقابلم آگاه کند و هم خودش راحت تر بتواند ایفای نقش کند.

 

منبع: movieweb.com

 

 

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 22:27 |

مهم آن است که خوشحال و سلامت باشیم!

 (گفتگویی منتشر نشده از "همفری بوگارت" شاهین سینمای کلاسیک)



* بازیگری برای شما بیشتر یک حرفه بوده یا یک هنر؟

هیچ کدام. بازیگری برای من به مانند یک تجربه بوده است. تجربه ای پر فراز و نشیب که در پس ظاهر زیبای خود باطنی متفاوت دارد؛ باطنی با مقداری بسیار اندک شیرینی!

 

* آیا همین مقدار اندک شیرینی بوده که سبب ساز امتداد فعالیت های بازیگری تان شده است؟

همواره فکر می کرده ام لذت چیزهای خُرد بسیار بیشتر از چیزهای فراوان است. شیرینی نهفته در پس هنری به مانند بازیگری هم برای من آن قدر نمود داشته که باعث ادامه دادن این مسیر شود!

 

* تیپ شدن در بازیگری اگرچه در غالب موارد به تکراری شدن فضاهای بازی می انجامد اما همین موضوع برای شما محبوبیت فراوانی را به ارمغان آورده است!

من هیچ گاه به شمایل یک تیپ سینمایی نزدیک نشده و در تکراری ترین نقش ها هم تلاش کردم به طرق مختلف از تکرار بگریزم!

 

*...اما در اغلب کارهای معروف تان، ایفاگر شخصیت هایی خشن، محکم و باصلابت هستید!

درست است ولی هیچ دو فیلمی را پیدا نمی کنید که کاراکترهای من در این دو فیلم از نظر خشونت موجود در کاراکترها، هم ارز باشند. من فیلمی را دارم به مانند "کازابلانکا" که در این فیلم در پس عصبانیتم یک ثبات دیده می شود و در فیلمی به مانند "شاهین مالت" هم در نقش یک انسان باصلابت اما از نظر بیرونی مردد، ایفای نقش کرده ام!

 

*  من که کاراکترهای تان در این دو فیلم را بسیار شبیه به هم می پندارم.

شاید به خاطر اینکه بیشتر بر مبنای سطحیات قضاوت می کنید! کافی است تنها دیالوگهای من در این دو فیلم را مبنای کار قرار دهید تا همه چیز دستگیرتان شود!

 

* اتفاقا نحوه بیان دیالوگ های تان در این دو فیلم بسیار شبیه به یکدیگر است.

نحوه بیان ناشی از طرز حرف زدن من است.من گفتم به ماهیت دیالوگ ها توجه کنید نه به نحوه بیان آنها! در "شاهین مالت" دیالوگها طوری نوشته شده اند که پرسش های ذهنی کاراکتر به چشم آمده و در نهایت مخاطب متوجه ضعف در تصمیم گیری او شود اما در "کازابلانکا" با یک مرد خشن روبه روییم که حتی گذشته خود را فراموش می کند تا به کسی که دوستش دارد، کمک کند!

 

* بدون شک شما در جایگاهی هستید که به شما لقب ستاره سینما داده شود. با این موضوع که مشکلی ندارید؟

قصد دارید از این موضوع چه نتیجه ای بگیرید؟!

 

* فقط میخواهم بپرسم چگونه میتوان ستاره شد؟

{با تعجب} سوپراستار شدن قاعده خاصی ندارد و هر ستاره ای گذشته خاص خود را دارد اما فراموش نکنید حتما باید به کاری عشق بورزید تا بتوانید در آن کار موفق باشید.

 

* بر این اساس بایستی بگوییم علاقه اصلی ترین عامل موفقیت شما بوده است؟

من دیوانه بازیگری هستم،این حرفه را به مانند جانم دوست دارم و البته اینها ژست نیست!

 

* لحن صحبت کردن درباره این موضوع طعنه ای است به ستاره های کاغذی و البته پُر ژست روزگار ما!

ببینید.شما ستاره نیستید مگر آن که یک شهروند اهل کراچی بتواند خیلی راحت نام شما را هجی کند! در برخی موارد با بازیگرانی رو به روییم که تنها به صرف بازی در یکی دو فیلم خود را تافته جدا بافته عالم سینما می دانند و این موضوع برای کسانی مانند من که در راه بازیگری ضررهای بسیاری را متحمل شده اند واقعا غیرقابل تحمل است!

 

* خیلی خوب است که تا این اندازه با صراحت صحبت می کنید.

من فکر می کنم در تمام زمینه های کاری، آنها که بیشتر حرف می زنند، کمتر عمل می کنند و آنها که تخصص بیشتری در یک فن دارند درباره آن فن بسیار اندک سخن می گویند. بازیگری هم همین طور است؛شما یا باید درگیر کار شده و کمتر در مورد آن صحبت کنی یا اینکه کارت را متوقف کرده و به سخنرانی درباره بازیگری بپردازی! این دو مساله قابل جمع در یک نقطه نیستند!!!

 

*با این حساب آنها که در مدارس بازیگری تدریس می کنند، کاری بیهوده انجام می دهند!

اگر روش تدریس شان تنها برپایه تئوری باشد، صد در صد همین طور است!

 

* آیا هیچ گاه به این فکر نبودید که خودتان هم به عنوان مدرس در چنین فضاهایی به آموزش مشغول شوید؟

راستش را بخواهید بازیگری قابل توصیف و تشریح نیست. من ترجیح می دهم به طوری کاملا طبیعی نقش آفرینی کنم؛ این خودش بهترین روش تدریس است!

 

* یکی از تناقض های کاراکترهایی که شما ایفاگر آنها هستید این است که این کاراکترها در اغلب موارد در پس ظاهر خشن خود روحیاتی رمانتیک دارند. آیا ایفای چنین نقش هایی سخت نیست؟

در جایی منتقدی درباره من نوشته بود که بوگارت بازیگری "خودآفرین" است یعنی آن که سعی می کند خود حقیقی اش را ایفا کند اما حقیقت جز این است. شما کافی است یک فیلمنامه خوب در اختیار داشته باشید تا بتوانید به بهترین نحو ممکن توانایی های بازیگری خود را بروز دهید و در چنین حالتی ارائه شخصیتی مقتدر و در عین حال عاشق کار بسیار ساده ای است!

 

* یکی دیگر از خصوصیات شما ساده گیری بیش از اندازه روند زندگی است!

درست است. خوشحالم که چنین نظری دارید.من به این ویژگی افتخار می کنم و گمان می کنم بخش عمده ای از موفقیتم را مدیون همین راحت زندگی کردن بوده ام. زندگی برای من در یک چمدان کوچک خلاصه می شود با تنها یک دست لباس! مهم آن است که سلامت باشیم چرا که پول را راحت تر از حد تصور می توان به دست آورد!

 

* با این حساب چندان که باید به مادیات اعتقاد ندارید؟

مهم آن است که خوشحال باشیم و البته سلامت. فکر می کنم اینکه با خیالی راحت یک ساندویچ هات داگ را روی نیمکت یک پارک  گاز بزنیم خیلی بهتر از آن است که با روحیاتی خراب یک استیک را در بهترین رستوران جهان بخوریم!

 

* یک سوال شخصی؛ در زندگی تان چه کسی را بیشتر از همه دوست داشته اید؟

مادرم را عاشقانه دوست داشتم و همواره او را به خاطر بزرگ منشی اش تحسین می کردم!

 

 

منبع: popstarsplus.com

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 19:7 |

مروری بر بخش بین الملل بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر



تنوع ژانری

"جام جهان نما"، "جلوه گاه شرق"، "در جستجوی حقیقت"، "آثار روز" ، "جشنواره جشنواره ها" و "ویژه مستند" عناوین زیرگروه های مختلف بخش بین الملل جشنواره امسال هستند.  "جام جهان نما" به تعبیر دیگر مسابقه سینمای بین الملل است که در این بخش حدود شانزده فیلم به نمایش در می آیند. "جلوه گاه شرق" یا  "مسابقه سینمای آسیا" به نمایش بهترین فیلم های آسیایی حاضر در جشنواره اختصاص دارد و حدود پانزده فیلم در این بخش حضور دارند. "در جست و جوی حقیقت" عنوانی است که برای زیرگروه مسابقه آثار معناگرا انتخاب شده است. یازده فیلم حاضر در این بخش غالبا تداعی گر مفاهیمی هستند که به نحوی با بُعد اصلی زندگی انسان که همان بعد روحانی است ارتباط دارند.  "نمایش های ویژه آثار روز" به نمایش دوازده فیلم نسبتا جدید سینمای جهان طی سال جاری خورشیدی اختصاص یافته است! "جشنواره جشنواره ها" به بررسی حدود شانزده فیلم  متفاوت سینمای جهان پرداخته و در نهایت در زیرگروه "نمایش های ویژه مستند" نیز آثار مستند به نمایش در می آیند. بد نیست بدانید که "جام جهان نما- مسابقه سینمای بین الملل" ، "جلوه گاه شرق - مسابقه سینمای آسیا" و "در جست و جوی حقیقت- مسابقه آثار معناگرا" بخش های رقابتی جشنواره امسال هستند و زیرگروه هایی نظیر "نمایش های ویژه آثار روز"، "جشنواره جشنواره ها" و "نمایش های ویژه مستند" نیز بخش های غیررقابتی می باشند. در بررسی فیلم های این زیرگروه ها یک نکته حائز اهمیت است، آن هم اینکه تنوع ژانری بی نظیری در نمایش فیلمها وجود دارد به این معنا که در لیست ارائه شده از فیلم های این زیرگروه ها، هم فیلم تاریخی داریم، هم فیلم جنایی، هم ملودرام و هم کمدی!

 

 

جام جهان نما

 فیلم هایی نظیر "نُه میلی متر، آلبالوها، تادیب، بدرود سولو، کاتین،شیر، ورود پاپ کورن ممنوع، جعبه پاندورا،قتل منصفانه، برف، سفر تفریحی،مرد چهارم، فرشته سفید و هفت روز" در بخش "جام جهان نما- مسابقه سینمای بین الملل" به نمایش در می آیند. در این میان "قتل منصفانه" از همه معروف تر است؛ فیلمی که از حضور دو ابرقدرت بازیگری یعنی "آل پاچینو" و "رابرت دنیرو" بهره برده و علیرغم داستان تکراری اش توانسته علاقمندان بسیاری در سرتاسر جهان پیدا کند! "برف" از دیگر فیلمهای نسبتا متفاوت این بخش است که کشورمان ایران هم در ساخت آن نقش داشته است."برف" روایتی است از بازماندگان جنگ بوسنی! "شیر" ساخته "سِمی کاپلا اوغلو" و "کاتین" ساخته "آندری وایدا" از دیگر فیلمهای بخش جام جهان نما هستند که اولی به لطف حضور کارگردانش در جمع داوران بخش جلوه گاه شرق و دومی هم به خاطر روایت یک تراژدی دردناک، حاشیه های بسیاری را پیرامون خود رقم زده اند! بد نیست یادی هم بکنیم از "بدرود سولو" که توسط "رامین بحرانی" کارگردان ایرانی تبار ساکن آمریکا ساخته شده است و داستان همراهی دو مرد از دو نژاد مختلف را روایت می کند!

 

جلوه گاه شرق

"بهترین آرزوها، کاپیتان ابوراعد، هیاهو، طرح جزیره، بچه کابلی، جشن تولد لیلا، ماچان،آقای سینما، کت قرمز،یادداشت های یک دختر مدرسه ای، دختری از خاک تیره، تانگشان، جنگ چای، جنگ سالاران و ضرورت های زندگی" عناوین تعدادی از فیلم های بخش "جلوه گاه شرق - مسابقه سینمای آسیا" هستند. چین، ژاپن، هنگ کنگ، تایوان، فلسطین،اردن و سریلانکا از جمله کشورهایی هستند که با فیلمهای شان در این بخش حضور دارند. کمدی "هیاهو" ساخته "جاديپ وارما" که با دیدگاهی طنازانه مشکلات میان یک کارمند و مدیر آپارتمان محل سکونت این کارمند را به تصویر می کشد و همچنین درام "بچه کابلی" به کارگردانی " برمک اکرم " که خودش نگارش سناریو و ساخت موسیقی فیلمش را هم برعهده داشته از جمله فیلم های این بخش هستند که از یک خط داستانی ساده به بهترین شکل بهره برداری کرده و تماشاگر را تا پایان با خود همراه می کنند.

 

 

در جستجوی حقیقت

بدون شک "یتیم خانه" ساخته موفق "خوان آنتونیو بایونا" مشهورترین فیلم بخش "در جست و جوی حقیقت- مسابقه آثار معناگرا" است. این فیلم که در ژانر ترسناک فانتزی طبقه بندی شده داستانی ماورایی را به بهترین شکل به تصویر می کشد. رمانس "نشانه های عشق" محصول کشور اندونزی دیگر فیلم نسبتا خوش ساخت این بخش است که با تکیه بر داستانی عاشقانه معضلات پیش روی یک جوان مسلمان را روایت کرده است. فیلم ترسناک "چشم" محصول آمریکا که از حضور "جسیکا آلبا" در نقش اصلی خود سود می برد هم از دیگر فیلمهای پرمخاطب این بخش از جشنواره است. "قطعیت مرگ، تدفین، گمشده، دستها، عمارت نوسینگِن، پرده سینما، بازگشت و گام های زندگی" سایر فیلمهای بخش "در جست و جوی حقیقت- مسابقه آثار معناگرا" هستند.

 

 

نمایش های ویژه آثار روز

"بانکوک خطرناک، جودا اکبر، آستریکس در بازی های المپیک و  سه قلمرو:زندگی دوباره اژدها"  چهار فیلم نسبتا درجه یک بخشی از جشنواره هستند که به نمایش آثار داستانی روز اختصاص یافته است. دو فیلم اول به ترتیب محصول کشورهای آمریکا و هند بوده، "آستریکس در بازی های المپیک" محصول مشترک فرانسه، آلمان، اسپانیا، ایتالیا و بلژیک است و در نهایت "سه قلمرو:زندگی دوباره اژدها" نیز محصول مشترک چین، کره جنوبی و هنگ کنگ می باشد. دیگر فیلمهای این بخش عبارتند از: "دژ پنهان، سفر به جنگل، باتلاق، عصیانگر، فرزند شیر، ستارگان روی زمین، وکسیل و سرداران جنگ"!

 

 

جشنواره جشنواره ها

"مغول" ساخته "تارسم سینگ" محصول هندوستان، انگلستان و آمريکا و همچنین "کشتن جان لنون" محصول انگلستان از جمله فیلمهای متفاوت بخش جشنواره جشنواره ها هستند. "مغول" روایتی است از چگونگی شکل گیری ارکان قدرت دیکتاتوری به نام "چنگیزخان" و "کشتن جان لنون" نیز جستاری است در شرح احوال "مارک ديويد چاپمن" قاتل "جان لنون" خواننده مشهور آمریکایی و یکی از هسته های گروه موسیقی بیتلز! "بیوسکوپ، کودکان هوانگ شی، سقوط، خوب بد عجیب، زندگی نو مبارک، ایچی، مادر ما، کارآگاه دیوانه، ضرورت های زندگی، باران آلو، فرش قرمز، سکوت پیش از باخ، شیرینی ها و تزا" سایر فیلمهای بخش غیررقابتی جشنواره جشنواره ها هستند!


+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 18:52 |

گلشیفته در کنار راسل کرو و دی کاپریو

(پیرامون "پیکره دورویی ها" تازه ترین ساخته "ریدلی اسکات")

 

 

جاسوس سیا دراردن

به زودی فیلمی با نام "پیکره دورویی ها" با بازی"گلشیفته فراهانی" در سینماهای آمریکا اکران خواهد شد.کارگردانی این فیلم برعهده "ریدلی اسکات" کارگردان مشهور آمریکایی و خالق آثاری نظیر "گلادیاتور،پادشاهی بهشت، یک سال خوب و گانگستر آمریکایی" بوده است. داستان فیلم درباره یک روزنامه نگاربا سابقه به نام "راجر فریس" با بازی "لئوناردو دی کاپریو" است که پس از آسیب دیدگی در جنگ عراق توسط سازمان سیا به کار گرفته می شود تا فرمانده القاعده در اردن را تعقیب کند. این روزنامه نگار که از جانب گروهی ویژه حمایت می شود سعی دارد پس از شناسایی فرمانده مذکورکه قصد انجام عملیات تروریستی را دارد،نسبت به کسب اطلاعات از وی اقدام کند.در ادامه فیلم  تعقیب و گریزهایی شکل می گیرد که طرفین درگیر و همچنین "اِد هافمن" (با بازی "راسل کرو") که از نیروهای باسابقه سیا است  را تحت تاثیر قرار می دهد. این تاثیرگذاری هم جنبه فرهنگی را شامل می شود و هم جنبه وجدانی را!!! این فیلم که براساس رمان "پیکره دورویی ها" نوشته "دیوید ایگناتیو" به فیلم برگردانده شده است، به جز فراهانی ، دی کاپریو و راسل کرو  از بازیگرانی نظیر "مارک استرانگ، مایکل گاستون،وینس کولوسیمو،اسکار ایزاک،کاریس وان هیوتون" در نقش های اصلی خود سود می برد. به جز گلشیفته فراهانی، بازیگران ایرانی الاصل دیگری نیز در این کار حضور داشته اند. "علی خلیلی و بیژن دانشمند" از جمله این افراد هستند که در قالب کاراکترهای فرعی فیلم، ایفای نقش می کنند. فیلمنامه این فیلم توسط "ویلیام موناهان" نوشته شده است.موناهان پیش از این در نگارش فیلمنامه هایی نظیر "مردگان" و "پادشاهی بهشت" نقش داشته است."پیکره دورویی ها" در ابتدا "خانه دورویی ها" نام داشت که اسکات به خاطر دور از ذهن بودن معنای لغوی فیلم عبارت "پیکره/بدنه" را جایگزین "خانه" کرد تا بار معنایی عنوان فیلم بالاتر رود. علاوه بر این دربرخی سایت های سینمایی این فیلم با نام "نفوذ" معرفی شده است.اکران این تریلر از دهم اکتبر برابر با نوزدهم مهرماه در سینماهای آمریکا آغاز خواهد شد. قسمت عمده ای از فیلم در ایالات متحده و در لوکیشن هایی واقع در مریلند ،ویرجینا و واشنگتن فیلمبرداری شده است.در فیلمبرداری قسمت های مربوط به اردن هم از لوکیشن های واقع در منطقه رابات مراکش استفاده شده است.تهیه کنندگی این فیلم بر عهده "ریدلی اسکات" و "دونالد دی لاین" بوده و توزیع جهانی فیلم هم بر عهده کمپانی برادران وارنراست.

 

اسکات، به دنبال یک اقتباس متفاوت بوده است!

"ریدلی اسکات" درباره این فیلم صحبت زیادی نکرده است وهمه چیز را به زمان اکران فیلم موکول کرده است. تنها گفتگویی که از وی درباره این فیلم موجود است، گفتگویی است که وی در زمان پیش تولید فیلم انجام داد. قسمتی از این گفتگو را در زیر می خوانید:

 

* چطور شد که به سراغ داستانی با پس زمینه های سیاسی رفتید؟

فکر می کنم هیچ وقت به اندازه زمان کنونی، زندگی با سیاست پیوند نخورده بود.نگاهی به وضعیت آمریکا بیندازید.هم اکنون درگیر یک جنگ در عراق هستیم؛جنگی که همه روزه جان صدها نفر از انسان ها را می گیرد درحالی که اصلا معلوم نیست که این کشتارها چه زمانی به پایان می رسد.

 

*چطور شد داستانی از "دیوید ایگناتیو" رابرای کار انتخاب کردید؟

به نظرخودم طی سال های اخیر هیچ اقتباس ادبی متفاوتی را در هالیوود شاهد نبوده ایم در صورتی که با امکانات موجود دراستودیوهای کنونی می توان فانتزی ترین داستانها را نیز به فیلم تبدیل کرد.

 

*اما طی سال های اخیر اقتباساتی مانند سری "هری پاتر" را هم داشته ایم!

هری پاتر را نمی توان یک اقتباس ادبی خالص دانست.این فیلم نماد نگرش دسته ای از تهیه کنندگان هالیوودی است که از همه چیز فقط منفعت مادی اش را مورد ملاحظه قرار می دهند!

 

*پس استقبال مخاطبان ازاین گونه فیلم ها چه مفهومی دارد؟

هالیوود به جایی رسیده است که می تواند به علایق سینماروها هم جهت دهد!

 

با این حساب باید "پیکره دورویی ها" را یک اقتباس کاملا متفاوت از جریان اقتباس سازی هالیوود دانست؟

تمام تلاشم این است که چنین اتفاقی رخ دهد.تهیه فیلم راخودم برعهده گرفته ام تا درحد لزوم بتوانم علایق فیلمسازی شخصی ام را دنبال کنم.اگر همه چیز مطابق برنامه ریزی های انجام شده صورت گیرد، بدون شک یک اقتباس متفاوت را شاهد خواهیم بود.

 

* از بازیگران این کار بگویید.

دوست خوبم"راسل کرو" در این کارهم در کنار من قرار دارد. از دی کاپریو هم در کنار کرواستفاده خواهیم کرد. به جز این گروهی از بازیگران ایرانی و عرب هم در کنار ما خواهند بود!

 

* دلیل انتخاب "لئوناردو دی کاپریو" برای بازی در این فیلم چه بود؟

به جرات می گویم دی کاپریو یکی از بااستعدادترین بازیگران هالیوودی است و این موضوع را با بازی های خوب سال های اخیرش به خوبی نشان داده است.

 

 

 

"دی کاپریو" از سختی های نقشش میگوید!

"لئوناردودی کاپریو" که عمده شهرت خود در بازیگری را مدیون ایفای نقش در "تایتانیک" است، در فیلم تازه ریدلی اسکات در نقش اصلی ظاهر شده تا بر این مساله تاکید کند که علاوه بر خوش چهره بودن، بازیگر توانایی هم هست. آنچه در زیر می خوانید بخشی از یک گفتگوی طولانی با دی کاپریو است که وی در آن درباره سختی های همکاری با ریدلی اسکات سخن گفته است.

 

* کار با ریدلی اسکات چطور بود؟

اسکات را کارگردانی سخت کوش یافتم و کار با وی از این نظر که خودش هم به مانند تمامی عوامل صحنه درگیر کار بود، برایم بسیار لذت بخش بود.او آن قدر پرانرژی بود که بازیگران جرات کم کاری نداشتند.

 

* از نقشی که در "پیکره دو رویی ها" برعهده تان گذاشته شده صحبت کنید.

در این فیلم نقش یک عامل سیا را بازی می کنم که درگیر ماجرای تعقیب و گریز با یک گروه تروریستی می شود.فیلمنامه کارخیلی روان نوشته شده بود و از آنجا که همه چیز کاملا مطابق با فیلمنامه پیش می رفت در ایفای نقشم مشکل چندانی نداشتم اما در بسیاری از صحنه ها به دلیل وسواس بسیاری که داشتم، از اسکات می خواستم که صحنه را چندین بار تکرار کند...

 

*... و اسکات هم با شما موافقت می کرد!؟

ببینید. من به ریدلی پیشنهاد می دادم و وی نیز درغالب موارد با پیشنهادات من موافقت می کرد!

 

* فکر می کنید مخاطبان ازاین فیلم استقبال کنند؟

کارنامه هنری ریدلی اسکات که بیانگر این موضوع است!

 

* آیا طوری بازی کرده اید که مخاطبان برای دیدن بازی شما هم که شده،به تماشای این فیلم بیایند؟

من تمام تلاشم را کردم تا یک کاراکتر جاسوسی را به متفاوت ترین شکل ممکن خلق کنم.اینکه چقدر دراین زمینه موفق بوده ام را نمی دانم!

 
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 13:8 |

سفر به مرکز زمین

Journey to the Center of the Earth

 

 

 

کارگردان : اریک برویگ

نویسنده : گاوین اسکات ، مایکل ویس ، پاول چارت براساس داستانی از ژول ورن

مدیر فیلمبرداری : چاک شومن

تدوین : هاوارد اسمیت ، درک وسترولت

مدیر تولید : رونالد گیلبرت

طراح صحنه : دیوید ساندفیور

بازیگران : برندان فریزر ، جاش هاچرسون ، آنیتا بریم

تهیه کننده : کری گرانات ، برندان فریزر ، مارک مک نیر ، بیو فلاین ، شارلوت هاگینز

ژانر : اکشن / هیجانی

پخش از : شرکت براداران وارنر / نیولاین سینما

محصول 2008 آمریکا

 

 

 

داستان فیلم

 

فرضیه غیرقابل باور ارائه شده توسط یک دانشمند علم زمین شناسی ، باعث استهزای وی در مجامع آکادمیک و دانشگاهی آمریکا می شود . برای اثبات این نظریه ، او به همراه برادرزاده اش به یک سفر اکتشافی در جزیره ایسلند می روند . در آنجا به صورت اتفاقی پدیده هایی را مشاهده می کنند که آن دو را متقاعد به انجام یک سفر فوق العاده خطرناک به اعماق زمین می کند ، جایی که تاکنون کسی به آنجا نرفته است . در این سفر آنها موجودات عجیبی را می بینند و حوادثی برایشان پیش می آید ...

 

 

 

درباره فیلم

 

فيلم ماجرايي حادثه‌اي سفر به مركز زمين با بازي "برندان فريزر، جاش هاچرسن و آنيتا بريم"  پس از سه هفته اکران در سینماهای آمریکا حدود شصت ميليون دلار فروش داشته و فيلم پنجم هفته شد. سفر به مركز زمين به كارگرداني "اريك برويگ" بر مبناي كتاب معروف "ژول ورن" ساخته شده و درباره محققي است كه در تلاش براي پي بردن به آنچه براي برادرش اتفاق افتاده، همراه برادرزاده و يك راهنما راهي سفري شگفت‌انگيز و خطرناک به دنياي گمشده در مركز زمين مي‌شوند. ژول ورن از جمله نویسندگان مطرح اروپایی است که رمان هایش به خصوص در میان نوجوانان طرفداران بسیاری دارند. آثار ژول ورن از جمله آثاري هستند که کوچک يا بزرگ امروز نيز از خواندن آنها لذت مي‌برند. او با دقت و نکته بيني به معرفي وقایع شگفت انگیز پرداخته و در همین حین به توصیف کشورها نیزمي‌پرداخت. دقت ونکته بینی ورن آن قدر بود که براي نمونه در بخشي از کتاب "فاتح آسمان‌ها" به شناساندن ايران پرداخته، از کوير لوت و خطه شمال و درياي مازندران سخن به ميان مي‌آورد. اما متاسفانه در عمده فیلم هایی که براساس آثار این نویسنده ساخته شده، این نکته بینی جایی نداشته است.مثلا با نگاهی به تازه ترین اقتباس از "سفر به مرکز زمین" خیلی زود متوجه عدم وفاداری کامل به رمان و همچنین پرداختن به موضوعاتی فرعی که هیچ جایی در رمان نداشته اند، می شویم؛موضوعاتی که در نهایت سبب کسالت بار بودن فیلم شده اند!

 

 

نظرات منتقدان

 

تای بور--  "سفر به مرکز زمین" درست چندی پس از آغاز اکران قسمت تازه ایندیانا جونز و موفقیت جهانی این فیلم به پرده سینماها آمد.اگرچه حجم عظیم تبلیغات پیرامونی این فیلم وکیفیت بالای تیزرهای آن از اکران یک فیلم متفاوت خبر می داد ولی آنچه مسلم است، این است که "سفر به مرکز زمین" بدترین فیلم برای جایگزینی ایندیانا جونز بود چه آن که تکرار مکررات داستان ژول ورن آن هم رمانی که در سال 1864 به رشته تحریر درآمده آن قدر دلسرده کننده بوده که استقبال ابتدایی از این فیلم را رفته رفته کم رنگ کرده است...البته ورژن جدید "سفر به مرکز زمین" براساس تکنیک نمایش سه بعدی ساخته شده و حجم عظیمی از تصاویر خارق العاده را نیز در آن شاهدیم ولی متاسفانه برای استفاده از این تکنولوژی برنامه خاصی تدارک ندیده شده است. استفاده از شیشه های پلاریزه پلاستیکی ترفندی است که این روزها به شدت همه گیر شده و "جیمز کامرون" هم قصد دارد در ساخت فیلم جدیدش از آن استفاده کند.استفاده از این سیستم اگرچه مزایای بسیاری در جهت طبیعی تر شدن هر چه بیشتر صحنه ها دارد اما این عیب را هم دارد که استفاده زیاد از آن سبب خستگی مخاطب می شود.مخاطب دوست دارد رویاهای خود را در قالب فیلم به تماشا بنشیند اما استفاده بیش از اندازه از رویاپردازی هم مطمئنا کسالت به همراه خواهد داشت. کار بر روی انیمیشن های سه بعدی موضوعی است که این روزها به شدت مورد توجه سران کمپانی بزرگ هالیوودی قرار گرفته است به گونه ای که مدیران کمپانی دیرنی اعلام کرده اند دیگر به سراغ ساخت انیمیشن های سنتی نخواهند رفت!!! به این ترتیب باید منتظر یک رقابت شدید در عرصه سه بعدی سازی کاراکترهای دوران کودکی مان باشیم... "برندان فریزر" یکی از بدترین بازی های سالیان اخیر خود را در این فیلم ارائه داده است به خصوص در سکانس آغازین فیلم که در آن همه چیز خیلی تصنعی به تصویر کشیده شده است... "سفر به مرکز زمین" یک فیلم تفریحی خوب برای کودکان است اما متاسفانه این فیلم به سختی تصویری از یک حادثه را به نمایش می گذارد. حجم عظیم تبلیغات فیلم هیچ گاه نتوانسته اند یک رکورد استثنایی را رقم بزنند چرا که اگرچه تصاویر موجود در این فیلم سه بعدی هستند ولی کاراکترها و به خصوص احساسات آنها هیچ گاه پرداختی سه بعدی نداشته اند.

 

مت پیس-- اگر انسان رویاپردازی بوده و به این مساله علاقمند باشید که به رویاهای تان رنگی ازواقعیت ببخشید مطمئنا جایی در خواب یا واقعیت با کاراکترهای رویایی تان روبه روشده و حتی شاید این توانایی را داشته باشید که با آنها زندگی کنید.از این حیث "سفر به مرکز زمین" نمونه خوبی برای تحقق رویاها است یعنی کارگردان فیلم یعنی "اریک برویگ" به جز عناصرمنبع اقتباسش تمامی آنچه را که در ذهنش می پرورانده با استفاده از تکنولوژی سه بعدی ساخت تصاویر متحرک به فیلم برگردانده است. این برگردان برای شخص برویگ یک موفقیت عمده به شمار می رود ولی کافی است مخاطب فیلم اندکی نکته سنجی داشته باشد تا به راحتی متوجه این موضوع شود که در دیدن ماجراهای فیلم بدجوری بازی خورده است زیرا هنوز هم رمان ژول ورن جذابیت های بیشتری نسبت به فیلم کنونی دارد... سیستم دیجیتالی سه بعدی خیلی خوب به تصویر کردن دنیای زیرزمینی و موجودات حاضر در آن فضا پرداخته و خیلی راحت تر از سیستم دوبعدی به جلب نظر مخاطبان و به خصوص مخاطبان کودک و نوجوان می پردازد.در چنین سیستمی شفافیت وضوح تصاویر خیال انگیز بی نظیر بوده و همه چیز کاملا بی پرده به تصویر در می آیند. فضاهای سنگی که کیلومترها زیر سطح زمین قرار دارند به بهترین شکل مجسم شده و هر اتفاقی به ملموس ترین شکل ممکن به پرده نقره ای راه می یابد ولی این گونه تصاویر یک عنصر مهم سینمایی را در خود ندارند و آن هم روح پذیری داستان است.

 

 

 

نکات حاشیه ای

 

-- "گاوین اسکات ، مایکل ویس و پاول چارت" که نویسندگی سناریوی "سفر به مرکز زمین" را بر عهده داشته اند در پاسخ به انتقاداتی که نسبت به جرح و تعدیل داستان ورن به آنها وارد شده، اظهار داشته اند که تمام عناصر سناریو را مطابق با اصل رمان تنظیم کرده اند و این کارگردان فیلم بوده که تغییرات پیش آمده در فیلم را ایجاد کرده است.

 

-- "برندان فریزر" بازیگر اول فیلم در پاسخ به انتقادات وارده به نحوه بازی تصنعی اش گفته است: (( عوامل فیلم فقط قصد داشتند به بهترین شکل به تصویر کردن دنیای ماورایی زیر زمین بپردازند و چندان علاقه ای به بازی های رمانتیک نداشته اند.))

 
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 13:6 |

 در هنگام بروز بدترین مشکلات هم از خنده


غافل نمی شوم!

 

(بررسی سیر تکاملی زندگی هنری "جیم کری" در گفتگو با خودش)

 

 

 

پیش درآمد

 

از او به عنوان یکی از استعدادهای برجسته سینمایی دهه نود نام برده می‌شود. توانایی‌اش در ایفای نقش‌های کمدی پرتحرک به گونه‌ای بوده که عوام لقب "جک لمون دوران" را به او داده اند. در حالی که فیلم‌هایی مثل "ماسک" با فروش فراوان شان، شهرت او را تضمین ‌کردند، فیلم‌هایی مانند "ترومن" به کارگردانی" پیتر وی‌یر" نیز بودند که در رده آثار ماندگار جا ‌گرفتند. "جیم کری"  پس از گذشت چهار دهه از زندگی اش هنوز هم قادر است که در فیلم‌های کمدی و نقش‌های بامزه و کودکانه بدرخشد... "جیم کری" در 17 ژوئن سال 1962 میلادی در "نبومارکت" واقع در اونتاریو کانادا و درخانواده ای سطح پایین متولد شد.وی اولین کار کمدی خود را در کلوپی شبانه و در میان انتقاد شدید حاضرین در سالن در حالی انجام داد که تنها شانزده سال داشت! کری همچنان کار خود را ادامه داد تا اینکه در نهایت توانست به تلویزیون راه پیدا کرده و مدتی پس از حضور در تلویزیون هم به سینما راه یافته و پله پله مدارج ترقی را پیمود تا اینکه در اواسط دهه نود به یکی از کمدین های مشهور هالیوود تبدیل شد!

 

 

متن گفتگو

 

زندگی در یک خانواده ی فقیر چه نقشی در سیر تکاملی شکل گیری موفقیت شما داشت؟

این مساله سبب آب دیده شدن من در تمام مراحل زندگی ام از سینما گرفته تا روابط خانوادگی گردید! من از جمله هنرمندانی هستم که در زندگی ام با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده ام به خصوص در ابتدای فعالیت هایم که همه نوع تحقیری را متحمل می شدم!

 

این تحقیرها بیشتر از جانب چه کسانی به شما وارد می شد؟

ببینید.من در زمینه سینما هیچ پشتیبانی نداشتم البته این مساله چندان هم عجیب نیست به هر حال وقتی که شما در ابتدای راه هستید هیچ کس به شما اعتماد نمی کند...یادم می آید هنگامی که یکی از اولین نمایش هایم را در یک کلوپ شبانه اجرا می کردم هنوز نمایش به نیمه نرسیده بود که به شدت مورد انتقاد تماشاگران واقع شدم تا جایی که حتی حاضرین در سالن با داد و فریاد و پرتاب اشیا به سویم حمله کردند و مرا از سالن بیرون انداختند!

 


دلیل اصلی این گونه مسائل را چه می دانید؟

عدم اعتماد مخاطبان به هنرمند تازه کار، اصلی ترین عامل بروز چنین وضعیتی است.همه دوست دارند هنرنمایی آدم های مشهور را ببینند اما کمتر کسی است که به دنبال آشنایی با استعدادهای جدید باشد. من هم به بدترین شکل از چنین عدم اعتمادی ضربه خوردم...

 

پس از چنین برخوردهایی، اولین کاری که می کردید،چه بود؟

به تماشای فیلم های کمدی رفته و حسابی می خندیدم!

 

واقعا؟!!!

بله.روحیات من طوری است که چندان میانه ای با غم و غصه ندارم و همواره سعی کرده ام در هنگام بروزبدترین مشکلات نیز از خنده غافل نشوم!

 

پس از تماشای فیلم های کمدی چه می کردید؟

با یک تهیه کننده ی جدید حرف می زدم و شرایط اجرای برنامه هایم را در کلوپی دیگر فراهم می کردم!

 

به خاطر دارید که چند بار مجبور به تغییر کلوپ خود شدید؟

بله.ده تا دوازده بارمحل اجرای برنامه هایم را عوض کردم.

 

آیا این تغییرمحل اجرا با تغییر نوع برنامه ها هم همراه بود؟

بیشتر سعی می کردم به جای اینکه کل برنامه را عوض کنم به اصلاح اشکالات طرح هایم بپردازم !

 

تا چه زمانی به کار در کلوپها می پرداختید؟

همان طور که گفتم من هر بار در پی حادثه ای مشابه کلوپ خود را عوض می کردم... این ماجرا ادامه داشت تا اینکه به سن 22 سالگی رسیده و توانستم پس از مدت ها ناکامی خود را باعنوان کمدین برنامه های زنده تثبیت کنم .

 

پس از تثبیت موقعیت کاری تان بود که به تلویزیون راه پیدا کردید؟

همین طوراست...برای نخستین بار در یک برنامه ی تلویزیونی محصول شبکه "سیت کام" با نام "کارخانه ی اردک" بازی کردم.

 

در این برنامه چه نقشی را ایفا کردید؟

یکی از نقش های کوتاه فیلم که نام کاراکترش خاطرم نیست!

 

این کار کوتاه چطورتجربه ای بود؟

اگرچه نقشم جای کار چندانی نداشت ، اما این امتیاز را فراهم آورد تا با فضای جلوی دوربین آشنا شوم!

 

شرایط حضور در سینما چگونه برای تان فراهم شد؟

در دهه هشتاد در چندین نقش مکمل درکارهایی نظیر "آپاری چون پگی سو ازدواج کرده" و "دختران زمینی سهل الوصل هستند" ظاهر شدم .

 

اما پروژه ای که شما را مشهور کرد، کمدی "رنگ زندگی" بود!؟

بله.نقشی که در تلویزیون مرا به یک چهره تبدیل کرد ، نقشم در یک کمدی محصول شبکه فاکس با نام "رنگ زندگی"  بود.این نقش توانست ارتباط نسبتا خوبی با مخاطبان برقرار کرده و مورد توجه آنان واقع شود!

 

...و بالاخره شما هم به محبوبیت دست یافیتید؟

رفته رفته خودم را به فضای سینمای آمریکا تحمیل کردم تا اینکه در اوایل دهه ی نود در چند فیلم کمدی پرفروش ظاهر شدم؛ فیلم هایی که سکوی پرتاب من به جریان حرفه ای هالیوود بودند!

 

درباره ی این فیلمها بیشتر حرف بزنید.

بازی در " ایش ونچورا" ، "کاراگاه حیوانات" و سپس "ماسک" و بعد هم " احمق و احمق تر" مرا به شهرتی باور نکردنی رساند؛ آثاری که هنوز هم جزو بهترین کارهایم به شمار می روند و هر کدام شان زنده کننده ی هزاران خاطره هستند.

 

... اکران همزمان این سه فیلم کمدی که در گیشه به موفقیت های فراوانی رسیدند نشانه ی خوبی برای ورود یک ستاره جدید بود!

بله.آن هم ستاره ای دردکشیده و جاه طلب!

 

هنوز هم حس جاه طلبی آن دوران را همراه دارید؟

تقریبا بله.اصلا اگر این خصیصه در وجودم نبود شک نکنید که به جایگاه کنونی ام در عالم سینما دست نمی یافتم.

 

پس ثروت هنگفت شما را نیز می توان مولود همین حس برتری جویی ذاتی دانست.

من آن قدر مغرور بوده ام که برای رسیدن به کمال مطلوب هر سختی را به جان خریده ام مثلا در اوایل کارم بارها پیش می آمد که در طول 24 ساعت شبانه روز تنها سه ساعت می خوابیدم!

 

21 ساعت باقیمانده را چه می کردید؟

تمرین وتمرین و تمرین...می نوشتم و اجرا می کردم یا در برخی موارد فیلمنامه های کارهای موفق کمدی را به دست آورده و خودم چند نقش اصلی را تمرین کرده و برای خودم اجرا می کردم!

 

اولین حقوق هنگفت مالی خود را در چه سالی به دست آوردید؟

فکر می کنم اواسط دهه ی نود و پس ازموفقیت فیلم "ماسک" بود که پیشنهادات بازیگری چشمگیری دریافت کردم.

 

اولین نقش منفی که ایفا کردید چه نقشی بود؟

سال 95 در "بلاک باستر بتمن" اولین نقش منفی کارنامه هنری خود را بر عهده گرفته و پس از آن نیز طی سالهای بعد درنقش های پر معنا و سیاه تری حاضر شدم.

اما گویی مخاطبان چندان از چهره ی منفی شما خوش شان نیامد؟

همین طوراست.سینماروهایی که با خانواده به سینما می روند همواره دوست دارند یک جیم کری شوخ و شنگ ببینند؛کسی که در هر فیلمی که درآن نقش آفرینی می کند باید با بقیه ی کاراکترها شوخی کرده و سر به سر همه بگذارد!

 

یکی از ویژگی های شما علاوه بر چهره ی بشاش تان،فرم کشسانی صورت تان است!

صورت من ازآن صورت هایی است که خیلی کش می آید و از این لحاظ زمینه ی فراوان و وسیعی برای انجام گریم دارد.

 

...گویی در صورت تان هیچ استخوانی وجود ندارد!

{با خنده ی فراوان} نه.این طور نیست.من فقط سعی می کنم از ویژگی ذاتی که دارم به بهترین صورت استفاده کنم.حرکاتی که در فیلم های مختلف با صورتم انجام می دهم نیز به همین سبب است.

 

یکی از سنگین ترین گریم های تان برای بازی در "سلسله حوادث ناگوار لمونی اسنیکت" انجام شده بود.اینطور نیست؟

در سال 2004 با  "مریل استریپ" و "جود لاو"  در برگردان سینمایی "سلسله حوادث ناگوار لمونی اسنیکت" که یک کار کودکانه ی خالص بود بازی کردم که برای حضور در آن زیر گریم سنگینی قرار گرفتم . البته من مشابه چنین گریم سنگینی را در فیلم "چگونه گرینیچ کریسمس را دزدید"  نیز ایفا کردم.

 

"گرینیچ" هم از جمله نقشهای تحسین برانگیز شما بوده است!

بازی ام درنقش عجیب و غریب "گرینیچ" یک بازی غریزی و کاملا خودخواسته بود!

 

البته این نقش اندکی هم شبیه نقش تان در فیلم "ماسک" بود!

تا حدودی همین طور بود ولی یادتان باشد در این فیلم  برخلاف فیلم "ماسک" من هرگز اجازه ندادم که جلوه های ویژه قابلیت های بازیگری مرا تحت تاثیر قرار دهد!

 

شما توانایی این را داشته اید که درنقش هایی غیرکمدی نیز بدرخشید.این توانایی از کجا آمده است؟

این مساله در درجه ی اول از علاقه ام به بازی کردن نشات می گیرد و در درجه ی دوم از قدرت تمرکز بالایی که دارم!

 

تمرکز وافرتان از نحوه نگریستن تان مشهود است!

بله.من آدم نکته سنج و بسیار تیزبینی هستم.

 

آیا این ویژگی به وسواس تان منجرنشده است؟

نه.هرگز این موضوع به معنای وسواس زیادم نیست بلکه همواره دوست دارم پس از بررسی تمام مضرات ومزایای یک کار به انجام  آن کار بپردازم.

 

در سالیان اخیر شایعات عجیب و غیرقابل باور زیادی پیرامون شما وجود داشت!

مثلا چه شایعاتی!

 

مثلا ابتلای تان به بیماری افسردگی!

نه.این موضوع واقعیت نداشت.به دلیل مشغله ی زیاد کاری و خستگی ناشی از آن، همچنین مشکلات خانوادگی که برایم پیش آمده بود سعی کردم مدتی را در انزوا و به دور از فضای جنجالی و هیاهوهای مطبوعاتی بگذرانم . همین مساله سبب ساز آن شد که برخی از همکاران شما این فرضیه را مطرح سازند که من به افسردگی مزمن دچار شده ام !

 

اما پزشک تان این موضوع را تایید کرد که شما قرص های اعصاب مصرف می کنید!

بله.من به خاطرمشکلاتی که بدان اشاره کردم، پس از مشورت با پزشکم یک دوره ی بازیابی روحی را گذراندم که طی این دوره مجبور بودم به مصرف پاره ای از داروهای اعصاب نیز بپردازم!

 

وضعیت روحی کنونی تان چطور است؟

خوشبختانه خیلی خوب و سرشار از انرژی هستم!

 

بزرگترین آرزوی هنری تان چیست؟

آرزوی همیشگی من خنداندن مخاطبانم بوده است!هنگامی که با مردم عادی به تماشای فیلم هایم می نشینم و قهقهه ی آنها را می بینم،حس زیبایی به سراغم می آید؛حسی که با میلیاردها دلار معامله اش نمی کنم!

 

 

 

 
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 18:45 |

 

برانگیختن حس رقابت در انسان

 

(گفتگو با "جانی دپ" پولسازترین بازیگر سال )

 

 

 

پیش درآمد

 

"جان کریستوفر دپ" مشهور به "جانی دپ" در نهم ژوئن سال 1963 میلادی در ایالت کنتاکی آمریکا به دنیا آمد. وی تنها هفت سال داشت که همراه با خانواده اش به فلوریدا نقل مکان کرده و در آنجا بزرگ شد. خانواده جانی از نژادهای ایرلندی، آلمانی و آمریکایی اصیل می‌‌باشند، در حالی که دپ یک نام فرانسوی است! جانی دپ کار هنری خود را با پیوستن به یک گروه موسیقی راک آغاز کرده و پس از چندی به واسطه "نیکلاس کیج" وارد عالم سینما شد... بیشترین همکاری جانی دپ با " تیم برتون" می باشد و وی تا به حال در شش فیلم سینمایی ساخته برتون بازی کرده است.دپ  به علت بازی در سه گانه دزدان دریایی کارائیب سه بار هم  با " گور وربینسکی" همکاری داشته است.

به بهانه ی انتخاب این بازیگر به عنوان پولسازترین ستاره ی سال هالیوود ترجمه یکی از تازه ترین گفتگوهای این بازیگر سینما را خدمتتان ارائه کرده ایم.



 

متن گفتگو

 

فکر می کنی شایستگی دریافت عنوان پولسازترین ستاره سال هالیوود را داشته ای ؟

همان طور که می دانید این گونه عناوین صرفا براساس داده های آماری ، تعیین شده و اعلام می شوند،پس دلیلی ندارد که بخواهم درباره شایستگی ام جهت دریافت این عنوان صحبت کنم.

 

کمی دوپهلو حرف می زنید،اینطور نیست؟

نه،فکر می کنم جواب روشنی به سوالتان دادم!

 

اما من می خواهم بدانم خودت را در جایی می بینی که تو را پولسازترین بازیگر سال خطاب کنند؟!

بله البته از این جهت که توانایی این کار را دارم که افراد بسیاری را به سالنهای سینما بکشانم.

 

آیا نسبت به این موضوع یقین داری؟

تاکنون یا حداقل طی سه چهار سال اخیر که چنین بوده است...باز هم می گویم اصلا دوست ندارم با دریافت این عناوین در قالبی دیگر فرو رفته یا احیانا مطابق آنچه که این روزها باب شده، شکسته نفسی کنم!

 

پس اعتماد به نفس تان به خاطر حرکت در خلاف جهت مسیر مرسوم است!؟

همین طور است. هر موفقیتی در زندگی انسان ، سبب ساز ایجاد دو حس غرور و اعتماد به نفس در شخصیت وی می شود.من هم از این قضیه مبرا نیستم و اصلا دوست ندارم شادی خود را پنهان کنم...بله، من به مرحله ای رسیده ام که می توانم با توانایی های بازیگری ام ، عده بسیار زیادی را به سینماها بکشانم!

 

آیا این موضوع فقط به دلیل توانایی های بازیگری تان است یا چهره ی جوان پسندتان هم در این امر دخیل است!؟

چیزی که  در هالیوود بسیار زیاد یافت میشود، بازیگر زیبا و خوش چهره است؛کسانی هستند که قیافه شان از من خیلی بهتر است اما با وجود فعالیت طولانی در سینما هنوز نتوانسته اند شمایل واقعی یک بازیگر را پیدا کنند!

 

به نظر شما دلیل این وضعیت چیست !؟

متاسفانه بیشتر جوانان به خاطر شهرت عالم سینما است که به آن روی می آورند. هیچ فکر کرده اید که چرا هنری مانند نقاشی این قدر طرفدار ندارد؟!

 

شاید به خاطر اینکه بزرگترین نقاشان دنیا هم چندان شناخته شده نیستند!

دقیقا همین طور است!شما نه تنها در آمریکا که در سایر نقاط جهان هم افراد بسیاری را می بینید که برای بازیگر شدن میلیونها دلار هزینه کرده و هر چه دارند خرج می کنند تا جایی در سینما پیدا کنند!

 

...در حالی که با ساده ترین اصطلاحات سینمایی نیز آشنایی ندارند!؟

بله،این افراد تنها به علت جاذبه های پیرامونی سینما به آن روی می آورند در حالی که ممکن است هیچ استعدادی در این کار نداشته باشند!

 

پس شما هم استعداد ذاتی را دلیل اول موفقیت یک بازیگر میدانید؟

ببینید،شما وقتی در ورزشی مانند فوتبال هیچگونه استعدادی نداری، هر چه قدر هم که هزینه کنی باز هم  به یک بازیکن خوب تبدیل نمی شوی.درسینما هم وضعیت به همین گونه است یعنی حتی اگر یک فرد بهترین دوره های آموزش بازیگری را هم دیده باشد ولی استعداد این کار را نداشته باشد،راه به جایی نمی برد!

 

به این ترتیب میتوان گفت،تحصیلات آکادمیک لازم است اما کافی نیست!؟

فکر میکنم همین طور باشد.شما بسیاری از نکات تئوری را می توانید در دانشگاه ها بیاموزید اما اگر ژن بازیگری در وجودتان نباشد هیچ گاه نخواهید توانست از این نکات به بهترین صورت استفاده کنید! 

 

بگذریم.فکر می کنید تعیین سالانه  پولسازترین بازیگر سینما چه سودی برای صنعت سینما دارد؟

اصلی ترین دلیل اینگونه آمارها، برانگیختن حس رقابت در انسان است؛یعنی شما می بینی نزدیک ترین همکارت که تقریبا هم زمان با شما کارش را شروع کرده به سرعت پله های ترقی را پیموده و پس از مدت کوتاهی چندین درجه از شما فاصله می گیرد.همین موضوع سبب ساز آن می شود که شما حس کنی کمی درجا زده ای و سعی کنی با تلاش بیشتر به جایگاهی بالاتر از آنچه هستی ، برسی!

 

یعنی با ایجاد حس رقابت در میان بازیگران، می توان کیفیت کار آنها را بالا برد!

به نکته خوبی اشاره کردید. کیفیت در سینما از آن دست مواردی است که در هر دهه نسبت به دهه های پیشین تغییر قابل توجهی پیدا می کند.حال اگر در زمینه ای دیده شود که کیفیت کاری خیلی پایین آمده یکی از کارهایی که برای رفع آن میتوان انجام داد،همین تعیین برترین ها است! 

 

احتمالا به همین دلیل است که نظرسنجی سالانه از سینماگران برای گزینش پولسازترین ستاره سینما،بیش از هفتاد سال است که انجام میشود!؟

اگر اشتباه نکنم این قضیه از اوایل دهه سی آغاز شده و همه ساله ده ستاره‌ای که بیشترین سود را به سینماها رسانده‌اند انتخاب می شوند. فکر می کنم این مانایی فقط به دلیل مفید بودن این گزینش است!

 

امسال دو فیلم مطرح از شما در سینماهای آمریکا اکران شد؛"سوئینی تاد" و "دزدان کارائیب".فکر میکنید موفقیت این دو فیلم بیشتر از همه مرهون چه بود؟

در هر دو مورد این داستان مهیج فیلمنامه ها بود که سبب ساز استقبال مخاطبان از این آثار گردید!

 

در مورد "سوئینی تاد" با گفته شما موافقم اما "دزدان دریایی کارائیب" فقط تکرار مکررات بود...

ببینید در دنباله سازی چه بخواهی چه نخواهی مجبوری از اله مان های آشنای فیلمهای قبلی استفاده کنی و این موضوع در نهایت به تکرار منتهی میشود!

 

اما در دزدان دریایی کارائیب خیلی بیشتر از آنچه شما گفتید،شاهد این گونه تکرار ها بودیم !

منظورتان پر رنگ شدن نقش برخی از وقایع قسمتهای قبلی در کار جدید است؟!

بله.منظورم همین بود!

این موضوع دلیل هنری نداشته است و تا آنجایی که من می دانم فقط به خاطررقم خوردن رضایت خاطر مخاطبان صورت گرفته است!

 

اگر این طور است،بهتر نبود که همان قسمت قبلی یک بار دیگر اکران می شد ؟

{با تعجب} شما خیلی منفی بین هستید چرا که من فکر میکنم "دزدان کارائیب:پایان جهان" خیلی بیشتر از قسمتهای قبلی دارای نکات مهیج و دیدنی بود!

 

 

 

بسیار خوب!احتمالا لیست کامل بازیگران پولساز سال را دیده اید!؟

بله!

 

به جز شما "ویل اسمیت"،"جرج کلونی"، "مت دیمن"، "دنزل واشینگتن"، "راسل کرو"، "تام کروز"، "نیکلاس کیج"، "ویل فرل" و "تام هنکس"،دیگر چهره‌های حاضر در این فهرست ده نفره هستند! کار کدامیک از این بازیگران را خیلی نزدیک به کار خودتان میدانید؟

منظورتان در زمینه بازیگری است یا فضای فیلم هایی که در آنها حضور دارند؟!

 

شما در هر دو مورد نظرتان را بگویید.

هر نه نفری را که نام بردید،جزو بازیگران طراز اول هالیوود بوده اند که این موضوع با نگاهی به کارنامه هنری آنها کاملا مشهود است!

 

از پاسخ تان به سوال قبلی چنین برمی آید که دوست ندارید از شخص خاصی نام ببرید...

دلیلی هم ندارد که من بخواهم به مقایسه کار همکارانم بپردازم چون نام هر کس را که بگویم  بدون شک موجب دلخوری نفر دیگر میشود!

 

از فعالیتهای آینده ات بگو؟
"دشمنان عمومی"،"شانتارام"،"سررسید عجیب" و قسمتهای دوم و سوم "شهر گناه"!

 

آیا این موضوع حقیقت دارد که بنا است در یک اثر مستند ایفاگر نقش "جوزف استالین" باشید؟
همین طور است.در مستندی براساس کتاب "استالین جوان" نوشته "سیمون سباگ مونته ‌فیوره " در نقش "جوزف استالین" بازی خواهم کرد
.

  

کارگردانی این فیلم را خود "مونته فیوره" انجام میدهد؟

بله، ضمن اینکه تهیه این مستند را "الیسون اوون" بر عهده دارد و "جان هاج" فیلمنامه آن را می‌نویسد.

 

چطور شد که شما برای بازی در نقش این سیاستمدار انتخاب شدید؟

"مونته ‌فیوره" اعتقاد دارد که چهره من کاملا مطابق با چهره جوانی جوزف استالین است!

 

خودتان هم علاقه به فعالیت در کارهای تاریخی دارید؟

هر چند که طی سالیان اخیر تهیه کنندگان هالیوود به این مساله روی خوش نشان نداده اند اما شخصا بدم نمی آید در فیلمهای تاریخی که معادل واقعی دارند،نقش آفرینی کنم.

 

فیلمنامه "مونته فیوره" را چقدر منطبق با واقعیت میدانید؟

وی حدود هفت سال بر روی کتاب خود کار کرده و برای تکمیل آن بارها به آرشیوهای تاریخی  روسیه  مراجعه کرده است . 

 

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:30 |

بیولف   Beowulf

 

 

 

شناسنامه  فیلم

 

کارگردان: رابرت زمیکس

 فيلمنامه: نیل گایمن، راجر اوری

موسيقي: گلن بالرد، آلن سیلوستری

 مدير فيلمبرداري: رابرت پرسلی

 تدوين: جرمیا اودریسکول

طراح صحنه: گِرِگ پاپالیا

 بازيگران: ری وینستون ،کرسپین گلوور،  برندن گیلسون، آنجلینا جولی ، آنتونی هاپکینز ، جان مالکوویچ ، رابرت رایت پن،آلیسون لوهمن

مدت: 113 دقيقه

 ژانر: درام، اکشن، حادثه ای، افسانه ای

محصول 2007 آمريکا

 

 

 

داستان فیلم

 

در عصر قهرمانان اساطیری، یک جنگجوی قوی و با اعتماد به نفس به نام "بیولف"(با بازی ری وینستون) ظهور میکند؛ وی قصد دارد بر تمامی ویرانی هایی که توسط اهریمنی به نام "گرندل" ( با بازی کرسپین گلوور) ایجاد شده غلبه کرده و منطقه تحت سلطه گرندل را از لوث وجود وی آزاد سازد. بیولف در این راه بایستی علاوه بر از سر راه برداشتن گرندل، توطئه های مادر اغواگر وی (با بازی آنجلینا جولی) را نیز بی اثر سازد.مادر گرندل زنی است که بسیار کینه جو بوده و تلاش دارد به هر نحوی که شده از بیولف انتقام بگیرد و همین حس انتقام جویی سبب رخداد اتفاقاتی کاملا غیر قابل پیش بینی میگردد؛ اتفاقاتی که سبب پدید آمدن یک حماسه افسانه ای شده و نام بیولف را برای همیشه در تاریخ جاودان می سازد!

 

 

درباره فیلم

 

"بیولف" به کارگردانی "رابرت زمکیس" و نویسندگی "نیل گایمن و راجر اوری" ساخته شده است . در این فیلم، داستان حماسی نبرد قهرمان سوئدی با هیولای آدمخوار قلمرو دانمارک، از دید امروزی تعبیر تازه ای می یابد. در این بازخوانی اسطوره ای، هیولا موجود خلاق و حساسی است که از طبیعت ددمنش خود عذاب می کشد و بارها می خواهد خود را تسلیم آدمها کند اما هر بار به خاطر مشاهده تزویر و جاه طلبی در میان آدمها، منصرف می شود. این هیولا سرانجام تسلیم قهرمانی سوئدی یعنی همان بیولف می شود که او را از فانی بودن وجودش آگاه می کند. این فیلم همانند انیمیشن قبلی زمکیس یعنی "قطار قطبی" با استفاده از تکنیک "پرفورمنس کَپچِر" ساخته شده است؛در این تکنیک ابتدا بازیگران واقعی با لباسهایی مخصوص، صحنه های فیلم را بازی کرده وسپس اطلاعات مربوط به حرکات صورت و بدن آنها توسط سنسورهایی به کامپیوتر منتقل می شود؛ در ادامه نیز کل ماجراهای فیلم به صورت مدلینگ بازسازی میشود یعنی اطلاعات مربوط به اکتینگ بازیگران توسط مدلهایی سه بعدی شبیه سازی شده و در نهایت پس زمینه تصویری ایجاد میگردد.
"بیولف" که با بودجه ای صد و پنجاه میلیون دلاری ساخته شده تاکنون بیش از پنجاه میلیون دلار فروش داشته است و کارشناسان سینمای آمریکا پیش بینی میکنند فروش بالای این فیلم به دلیل داستان مهیج و پر زد و خوردش،حداقل تا کریسمس ادامه داشته باشد. بیولف براساس یک افسانه قدیمی ساخته شده و ماجراهای آن در مورد جنگجویی به اسم بیولف است که بایستی با هیولایی به اسم گرندل که دهکده ای را مورد هجوم قرار داده و مادر شیطان صفتش مقابله کند.همین خط داستانی کوتاه نشان دهنده یک نکته است آن هم اینکه کمپانی های بردران وارنر و پارامونت پیکچرز که به طور مشترک تهیه این کار را برعهده داشته اند همچنان معتقد به استفاده از ساده ترین راه حل برای تضمین فروش بالای فیلمهای شان هستند؛ سردمداران این دو کمپانی اصلا سعی نمی کنند تا به مانند دهه های گذشته با دست گذاشتن روی فیلمنامه هایی با موضوعاتی خاص به پرورش یک دیدگاه جدید در مخاطبانشان دست زنند،بلکه با پایین بردن زمان نگارش فیلمنامه، عمده امکانات مادی خود را صرف استفاده از جدیدترین نرم افزارهای سینمایی کرده و با به کار بردن جلوه های ویژه فراوان، دست کم مخاطبان          تین ایجر(نوجوان) را با خود همراه میکنند به خصوص اینکه فیلمهایی نظیر بیولف علاوه بر قابلیت ادامه دار شدن، تمام ویژگیهای لازم برای ساخت بازی های رایانه ای را هم داشته و همین نکته هم بی شک یکی دیگر از دلایل ساخت چنین فیلمهایی است!

از طرف دیگر این روزها مخاطبان عام سینما نیز چندان علاقه ای به پیگیری فیلمهای متفاوت و با رویکرد غیرتجاری نداشته و غالبا ترجیح میدهند از سینما به عنوان مقوله ای جهت تفریح استفاده کنند؛فروش بالای دو فیلم تازه اکران شده "اره چهار" و "بیولف" شاهدی بر این مدعا است.فیلمهایی که از نظر داستانی کاملا تکراری هستند اما به کمک تکنیک های عظیم دیجیتالی، به آثاری پرفروش تبدیل میشوند.متاسفانه هنوز هم پس از گذشت چندین دهه از ورود کامپیوتر به زندگی انسان، اکثر انسانها از این وسیله پرکاربرد فقط جهت  راحتی خود استفاده میکنند نه حتی کمک به بارور کردن استعدادهای خویش!

هیولائی که در محور داستان بیولف قرار دارد، چنانکه در اساطیر حماسی قرن نهم میلادی توصیف شده است، طی دوازده سال با کشتار و بلعیدن آدمها در دوره پادشاهی "هروتگر" مردم دانمارک را به وحشت دچار ساخته بود تا اینکه سرانجام قهرمان اسطوره‌ای  که بیولف نام دارد به منظور نابود کردن هیولا از کشور همسایه یعنی سوئد به دانمارک عازم می‌شود.این قهرمان نمایشگر ارزش‌های اخلاقی و باورهای جهان فئودالی نومسیحی اروپا بود که جنگ و پیروزی و شهرت و قهرمانی و مرگ را والا می‌شمرد اما روایت خنده‌آوری که توسط  "رابرت زمیکس" و با اقتباس از این داستان حماسی ساخته شده است فقط نمایش پیشرفت روزافزون تکنیکهای کامپیوتری سینمای آمریکا است و نه چیزی دیگر!

 

 

نظرات منتقدین

 

کرک هانیکات -  از نظر تهیه کتتدگان "بیولف"، هیولای فیلم یا همان گرندل به طوری که در پوسترهای تبلیغاتی فیلم هم منعکس شده است، آینه‌ای است در برابر بشرامروز؛ بشری که با خصوصیاتی مافوق بشری و مادون بشری، هم وحشی است و هم الهی! بشری که که در خودآگاهی کامل، در تاریخ خود اسیر است و مانند این هیولا، در جستجوی امکان رستگاری است... اما تماشای فیلم طولانی و پرخرجی که رابرت زمیکس از یک داستان اساطیری و با کمک تکنیکهای تصویری دیجیتالی ساخته، بینندگان را به نتیجه ای جز این معنای زیبا       می رساند ، چرا که مخاطب حرفه ای سینما با کمی دقت می فهمد "بیولف" نسخه درجه دوم فیلمی مانند "بن هور" است که مطمئنا ماندگاری آن فیلم را هم نخواهد داشت به خصوص در این دوران که هر روز چندین پروژه عظیم فانتزی کلید میخورد! فارغ از این مساله میتوان "بیولف" را معیاری برای بررسی تکنیکهای نوینی دانست که توسط مهندسین نرم افزار وارد سینما شده و امکان ساخت هر افسانه ای را فراهم میسازند. پس چندان هم بی منطق نیست که هزاران مشتری سینمادوست و کنجکاو علیرغم نقدهای نسبتا منفی که پیرامون "بیولف" بیان شده به تماشای این فیلم رفته اند. با این حال، نباید از نظری هم که اسپیلبرگ پیرامون این چنین فیلمهایی بیان داشته غافل بود."استیون اسپیلبرگ" درباره سینمای متکی بر رایانه چنین گفته است: (( در سینما، تصویر، اصل است و کارگردان باید بتواند با استفاده از تمام امکاناتی که دارد سناریوی خود را به بهترین شکل به فیلم تبدیل کند تا پرداخت صحیح اثر ایجاد شده و تماشاگر دچار گنگی نشود!)) بر مبنای گفته اسپیلبرگ میتوان گفت به غیر از جاهایی معدود، "بیولف" توانسته تصویر گیرائی عرضه کرده و یک فضاسازی اساطیری استاندارد را ارائه کند.

 

کلودیا پایگ-  فارغ از فضای دیجیتالی "بیولف"، این فیلم، هیچ انطباقی با نسخه داستانی افسانه ای که از روی آن ساخته شده است را ندارد و این میتواند برای آدمهایی مثل من که تمام وقایع موجود در کتب تاریخی دوران مدرسه را از حفظ هستند، یک شوخی باشد چون وقایع تاریخی بایستی کاملا مستند عرضه شوند تا مخاطب نسبت به دیدن فیلمهای تاریخی، عکس العمل منفی نشان ندهد..."بیولف" خیالبافی رابرت زمیکس از دنیای قهرمانان حماسی است زیرا این فیلم تنها ذره ای از دنیای حقیقی که وجود داشته را تصویر میکند اما با این همه خیلیها به تماشای این فیلم رفته و هنوز هم این فیلم جزو پرفروشترین فیلمهای سینماهای آمریکا است،میدانید چرا؟! چون در این فیلم دورنمای تصویری فراگیر و بسیار زیبایی از گذشته های دور ترسیم شده و به جز این دقایق اکشن فیلم نیزبسیار به جا و بانشاط عرضه شده اند! علاوه بر این، مقادیر بسیارزیادی صحنه های خشن و کُشت و کشتارنیز به سناریوی اولیه فیلم افزوده شده تا تعداد مخاطبان باز هم افزایش پیدا کند.به همه اینها بیفزایید سیر تدریجی داستان فیلم را که  تمام رمز ورازها به صورتی کاملا تدریجی و پله به پله عرضه شده اند.

در مورد تکنیکهای دیجیتالی استفاده شده در فیلم باید بگویم بدبختانه یک ناهمگونی واضح بین بدن بازیگران و رنگ بدن آنها به خصوص در صحنه هایی که پوست بازیگران به طور کامل نشان داده میشود،وجود دارد. "بیولف" فیلم "مل گیبسون" نیست بنابراین زبان فیلم نیز انگلیسی، البته انگلیسی باستانی بوده و لغات آنگلوساکسون فراوانی دردیالوگها به چشم میخورد.

یکی از بهترین نقشهای این فیلم را "آنتونی هاپکینز" ایفا کرده است.وی بازیگر نقش "شاه هروتگر" است.هروتگر که توسط دیوانگی های گرندل و مادر بدذات او به ستوه آمده دارای شخصیتی مردد و عصبی است که از یک سو با توده مردم روبه رو است و از سوی دیگر با دسیسه های گرندل! هاپکینزخیلی خوب توانسته تردیدها و نگرانی های موجود در این کاراکترو تصمیمات لحظه ای وی را بازآفرینی کند.

((...من بیولف هستم و آمده ام تا هیولای شما را بکشم!)) این قسمتی از دیالوگ بیولف است یعنی همان کاراکتری که توسط "ری وینستون" بازی شده است.بیولف قول میدهد تا مردم را از شر گرندل رها سازد و این موضوع اگرچه تنها با یک  دیالوگ بیان میشود اما به مانند ضربه ای است که ادامه مسیر فیلم  تا قسمتهای پایانی آن را میسر می سازد! اگرچه کاراکتر بیولف کاراکتر اصلی فیلم است اما بازی وینستون یک بازی راحت و کاملا طبیعی است به خصوص اینکه کاراکتر بیولف در سنی نیست که آمادگی لازم برای نبردهای طاقت فرسا را داشته باشد و بازیگر نقش وی بایستی میتوانست قوس روانی موجود در این کاراکتر که سبب ظهور وی و غلبه وی بر گرندل میشود را به بهترین نحو ایجاد کند که به نظر میرسد وینستون از این حیث کاملا موفق بوده است!

در مجموع و از حیث مقایسه  میتوان گفت اگرچه "بیولف" از هر نظر به پای اثری نظیر سه گانه"ارباب حلقه ها " نمیرسد اما فیلمبرداری این فیلم به خصوص تغییر زوایای دوربین در صحنه های مختلف و جادوگری های تکنیکی زمیکس نشان دهنده بلوغ وی در ساختن فیلمهایی با جلوه های ویژه فراوان است...مثلا صحنه نبرد نهایی موجود در فیلم اگرچه بسیار طولانی و کشدار به نظر میرسد اما بازسازی آن بسیار خوب و حیرت انگیز صورت گرفته است.

 

ویلیام آرنولد - رابرت زمیکس به مانند کارهای پیشینش فرصتی یافته برای ارائه توانائی‌اش در به وجود آوردن صحنه‌های خیال‌انگیز وموجودات خارق‌العاده. او کارگردان خاصی است که بدون اینکه تغییری در کارش بدهد، با موفقیت تجاری بیشتر و بیشتر روبرو شده است... در "بیولف" نیز وی توانسته با استفاده از سوپراستارهایی نظیر "آنجلینا جولی،ری وینستون ،کرسپین گلوور، آنتونی هاپکینز و جان مالکوویچ" و همچنین به کار بردن روشهای شبیه سازی رایانه ای، فیلمی بسازد که از نظر تصویری واقعا فیلم خوبی است اما از نظر صحنه های اکشن و برخوردهایی که میان قطبهای مثبت و منفی داستان به وجود می آید، کمی اغراق آمیز است که در این میان باید علت اصلی را علاقه تهیه کنندگان مرفه هالیوودی به چنین مضامینی دانست.منظورم تلاشهایی است که در چند سال اخیر برای نمایش قدرت نظامی آمریکا در هالیوود صورت گرفته است که این ماجرا از پایه مردود است آن هم به دلیل تبدیل کردن هنر به ابزاری تهدید آمیز!

 

 

نکات حاشیه ای

 

-- کنفرانس مطبوعاتی که به مناسبت آغاز اکران فیلم "بیولف" با حضور کارگردان این فیلم یعنی رابرت زمیکس و چند تن دیگر ازعوامل فیلم برگزار گردید بیشتر به بحث درباره تکنیکهای سینمایی به کار رفته در فیلم  گذشت و اکثر سوالات خبرنگاران درباره روند شبیه سازی کاراکترهای موجود در فیلم بود.


-- اگرچه "آنجلینا جولی" پیش از این کاراکتر خود در "بیولف" را یکی از بهترین

کارهای اکران امسالش می دانست اما به اعتقاد اغلب منتقدان بهترین بازی آنجلینا جولی در دو سال اخیر،ایفای نقش در "چوپان خوب" به کارگردانی "رابرت دنیرو" بود که وی را در شمایلی کاملا متفاوت نشان میداد.

 

 

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 13:51 |


Powered By
BLOGFA.COM